X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

مدرسه از نگاه های مختلف!

هر قشری یه نگاهی به مدرسه داره و تو ذهنیت خودش یه تصوری از مدرسه داره! به این عکس ها خوب دقت کنید حتما متوجه می شید!!!


مدرسه در ذهن مدیران مدرسه



مدرسه در ذهن دانش آموزان


لطفا به ادامه مطلب بروید>>>>>>>>>>>>
 

ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 13:45 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات تنبیه بدنی من تو مدرسه (1)!!!

اولین تنبیه بدنی من در مدرسه!

تنبیه برای دانش آموز مثل وزنه و هالتر و دمبل برای بدنسازها تو باشگاه هست. یعنی نیازه اما نه همیشه ( اینو شوخی کردم جدی نگیرید ) من با اینکه شاگرد زرنگی بودم اما شیطنت های خاص خودم هم داشتم. دوم ابتدایی بودم یه معلم قد بلند و هیکلی داشتیم که واقعا برای ما تو اون سن ترسناک بود. از گفتن هیچ بد و بیراه غیرناموسی هم دریغ نداشت.( البته الان هم از ایشون قد بلند تر و هم هیکلی تر هستم. خدا حفظشون کنه انشاءالله)

وقعا اون سال دوم ابتدایی برای من خیلی سخت گذشت. با این حال من خوب درس خودم رو می خوندم. یادمه کلاس ریاضی داشتیم. وسط کلاس معلم اومد یه مسأله روی تخته نوشت و بعد رو کرد به بچه ها و منو صدا زد که برم اونو حل کنم. اتفاقا از شانس خجسته و نیکوی بنده، جواب اونو بلد بودم. خیلی رلکس رفتم سریع هم به طور کامل اونو حل کردم. بعد با یک شادی زیر پوستی وصف نشدنی منتظر بودم تا جناب آقای معلم یه آفرینی چیزی به من بگه و من پیروزمندانه برم بشینم. اومد کنار من ایستاد و جواب و نگاه کرد. یه کم مکث کرد. یهو نا غافل یه کشیده محکم خوابوند تو گوشم! ( دستش بزرگ بود منم کوچیک بودم. قشنگ 70 درصد صورت و گوش و سر منو دستش پوشش داد! باورتون نمیشه الان که دارم اینو می نویسم هنوز سوز اون کشیده رو احساس می کنم).

حالا من متعجب و بهت زده دارم جواب و نگاه می کنم. چک کردم دیدم جواب درسته. گفتم آقای معلم چرا زدی، جواب که درسته؟

دوباره معلم یه نگاهی به جواب انداخت و خیلی عادی گفت: امممم. درسته. برو بشین

اول اومده یه نگاه انداخته به جواب متوجه نشده فکر کرده غلطه واسه همین صاف یکی خوابونده تو گوشم. بعد هم که فهمیده اشتباه کرده فقط: " امممممم"

خب آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من همونجا تو سن 8 سالگی فهمیدم وقتی شروع تنبیه به این شکل باشه و من بی گناه اینطوری مجازات بشم، ما در آینده داستان خواهیم داشت.

تو پست های بعدی منتظر ادامه خاطرات  جذاب تر باشید.

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 17:17 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 0 نظر

جوک های جدید مدرسه ای (1)

1- معلم:‌ چطور یه نفر میتونه اشتباه بیشتری تو یه روز انجام بده؟

شاگرد: کافیه کمی زودتر بیدار بشه!


2- معلم: مرکز ثقل کجاست؟

شاگرد:‌حرف " ق" !


3- معلم: چرا هر روز دیر میای کلاس

شاگرد: چون جدیدا یه تابلو نزدیک مدرسه نصب کردن که روش نوشته: " نزدیک مدرسه، آهسته حرکت کنید" !


4- شاگرد: آقای معلم، شما منو به خاطر کاری که انجام ندادم تنبیه می کنید؟

معلم: معلومه که نه. اگه من یه همچین کاری انجام بدم خیلی احمق هستم.

شاگرد: آقا من تکالیف خودم را انجام ندادم!


لطفا به ادامه مطلب بروید>>>> 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 14:41 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 0 نظر

من و استاد و کلاس!!!

20 دقیقه دیر رسیدم به کلاس و بدون اینکه در بزنم سریع در و باز کردم و رفتم تو. استادو بچه ها با نگاه های بسیار معنا دار اما متفاوت به من نگاه می کردن. استاد گفت بلد  نیستی در بزنی؟؟؟ ( خب به دانشجوی ارشد اینو بگی خیلی زور داره )

منم گفتم که نخواستم نظم کلاس به هم بخوره.

گفت خب چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ با لحن کاملا جدی گفتم استاد برای یادگیری هیچ وقت دیر نیست. استاد دید حریف من نمیشه گفت برو بشین اما دیگه دیر نیا. رفتم نشستم. بچه ها رفته بودن رو حالت ویبره و خیلی بی صدا و زیر پوستی داشتن می خندیدن. قشنگ مشخص بود استاد تو فکر انتقام هست و منتظر اینه که من دست از پا خطا کنم تا انتقام سختی از من بگیره. منم خیلی مواظب بودم تا دیگه سوژه دستش ندم.

من اصلا تو کلاس خوابم نمی بره اما اون روز به طرز عجیبی خوابم برد. شاید فقط چند لحظه. یهو استاد بلند اسم منو صدا زد و گفت فلانی! چرا خوابیدی؟؟؟

من یهو انگار وسط زمستون یه سطل آب یخ ریخته باشن روم منجمد شدم. تا بحال استاد و اینقدر عصبانی و وحشتناک ندیده بودم!

با خودم گفتم آخه چی بگم الان؟؟؟ صددر صد دیگه داره بیرون می کنه منو. یهو از دهنم در اومد که استاد شما صداتون خیلی شیرینه! برای من خیلی خواب آوره!

استاد گفت پس چرا بقیه نخوابیدن؟؟‌ سریع تو جوابش گفتم چون هیچ کدوم از بچه ها غیر از من به حرفاتون گوش نمیده!!!

اینو که گفتم دیگه دستم و بردم که کیفم و وردارم و پاشم برم بیرون یهو در کمال ناباوری دیدم استاد خندش گرفته! یعنی طوری می خندید که اصلا  نمی تونست خودش و کنترل کنه. بعد هم به درس ادامه داد.

خیلی حال خوشی بود. انگار از اون دنیا برگشته بودم. انشاءالله قسمت همه بشه!!!

تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 12:32 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 2 نظر