X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

جوک جدید

مرد کشاورز و پزشک جوان!


یه روز یه کشاورز بعد از 30 سال کار کشاورزی خسته می شه و تصمیم می گیره که شغل خودش  و عوض کنه. بعد از کمی تحقیق متوجه می شه که درآمد پزشک ها از بقیه بهتره و اون هم راحت تر می تونه از این طریق پول دربیاره. اما چون پزشکی بلد نبوده باید از راه جدیدی وارد بشه. پس یه مطب کوچیک باز می کنه  و اسم خودش را هم میذاره دکتر لوبیا . برای اینکه بتونه مشتری جذب کنه یه شعار وسوسه کننده بالای در مطب می نویسه: " تنها با 500 دلار، ما با روش منحصر بفرد دکتر لوبیا، تمام بیماری های شما را درمان می کنیم و اگر نتوانستیم 1000 دلار به شما می دهیم"!!!

یک دکتر جوان بعد از اینکه از این جریان مطلع شد تصمیم گرفت به مطب اون کشاورز بره. پیش خودش این طور فکر کرد که اون کشاورز چیزی از پزشکی نمی دونه و براحتی می تونه 1000 دلار به دست بیاره. پس خوشحال به مطب کشاورز رفت.


در مطب کشاورز:

دکتر جوان: " دکتر لوبیا! من قدرت چشایی خودم و از دست  دادم و نمیتونم مزه چیزی را بفهمم! آیا شما می تونید به من کمک کنید؟

دکتر لوبیا: " خانم پرستار، لطفا از دارویی که در جعبه شماره 22 قرار داره 3 قطره در دهان بیمار بریزید!"

دکتر جوان بعد از خوردن دارو گفت: " آه خدای من. این که دارو نیست گازوئیل هست!"

دکتر لوبیا: تبریک میگم. شما دوباره قدرت چشایی خودتون را به دست آوردید. لطفا 500 دلار به صندوق پرداخت کنید"

دکتر جوان بعد از پرداخت پول ناراحت و غمگین از آنجا بیرون رفت اما بعد از دو روز برای اینکه پول خودش را به دست بیاره دوباره برگشت.

دکتر جوان: دکتر لوبیا، من حافظه خودم را از دست دادم، هیچ چیز یادم نمیاد و زندگی برام سخت شده. لطفا کمکم کنید!

دکتر لوبیا: " خانم پرستار، لطفا از دارویی که در جعبه شماره 22 قرار داره 3 قطره در دهان بیمار بریزید!"

دکتر جوان: اوه نه نه . اون گازوئیله!!!

دکتر لوبیا: تبریک می گم. شما حافظه خودتون را به دست آوردید. لطفا برای پرداخت 500 دلار به صندوق برید.

دکتر جوان با حالتی عصبانی و خشمگین از آنجا بیرون رفت اما با نقشه ای جدید بعد از یک هفته برگشت.

دکتر جوان با عصایی سفید وارد مطب شد و با گریه گفت: دکتر لوبیا به دادم برسید! من از دیروز بینایی خودم را از دست دادم. لطفا به من کمک کنید!

دکتر لوبیا: اوه. خب من متأسفانه باید بگم که برای این بیماری درمانی ندارم. بفرمایید این 1000 دلار برای شما!

دکتر جوان بعد از گرفتن پول: ممنون ... . اما این که 500 دلاره!!!!!

دکتر لوبیا: تبریک میگم! شما قدرت بینایی خودتون و به دست آوردید. لطفا برای پرداخت 500 دلار به صندوق بروید!!!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 06:57 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات من ( طنز)_ اشتباه بزرگ

 اشتباه بزرگ
ترم اول دانشگاه بود و ما کلاس زبان انگلیسی عمومی داشتیم. من به زبان های خارجی خیلی علاقه دارم که همین باعث شد الان به انگلیسی و عربی مسلط باشم و در حال یادگیری فرانسوی و ترکی استانبولی باشم( لعنت بر ریا!!!). توی کلاس زبان هم چون خیلی از اول خودمو نشون داده بودم و فعال بودم استاد یه جور دیگه روی من حساب می کرد. کلاس ساعت 10 صبح بود. بچه ها داشتن یه متنی که استاد بهشون داده بود و می خوندن. از اونجایی که سطح من بالا بود همیشه اولین نفری که می خوند من بودم و بعد از اون بقیه بچه ها می خوندن. این طوری دیگه خیالم راحت می شد. دیگه فقط ممکن بود آخر کلاس چند تا تمرین حل کنم.
وسط کلاس بود که یهو یکی از بچه های کلاس که اون روز نیومده بود دانشگاه یه جوک برام فرستاد. خیلی با مزه بود و منم کلی خندیدم. اما چون تو کلاس زبان بودم یه پیامک انگلیسی براش فرستادم. بعد هم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و دقت کردم ببینم بچه ها چی دارن می خونن تا استاد یهو گیر نده. آخه استاد خیلی در مورد انضباط کلاس و خصوصا استفاده از گوشی توی کلاس خیلی حساس بود. برای همین اگه هم بچه ها از گوشی استفاده می کردن کاملا حساب شده و حرفه ای باید عمل می کردن.
حدودا 5 دقیقه از جوابی که من به دوستم فرستاده بودم گذشته بود. یهو دیدم استاد اسم منو صدا زد. منم به خیال اینکه منظور استاد از صدا کردن اسمم خوندن ادامه متن هست، بدون اینکه استاد و نگاه کنم بلافاصله  شروع کردم به خوندن متن.  یهو استاد گفت: آقای فلانی! متن و لازم نیست بخونید، لطفا این چیزی که روی تخته نوشتم و بلند برای بچه ها بخونید و ترجمه کنید!
وقتی دیدم استاد چی روی تخته نوشته رنگم شد مثل گچ!!!
متن این بود:
WARNING
Cell phone emit dangerous radiations which causes brain cancer
but
how lucky u r
No Brain
No Tension
Never mind

(ترجمه : هشدار!!! تلفن همراه اشعه های خطرناکی از خود متصاعد می کند که از علل سرطان مغز است.
اما... تو چقدر خوش شانس هستی! بی مغز! بی تنش! بی خیال!)

این همون پیامکی بود که به دوستم فرستاده بودم! گیج و منگ بودم. یعنی من و استاد تو یه زمان داشتیم به یه چیز مشخصی فکر می کردیم؟؟؟
استاد چیزی نگفت و  به یکی از بچه ها گفت ادامه بده. کلاس تموم شد و بچه ها داشتن می رفتن بیرون. استاد منو صدا زد و گفت که بمون باهات کار دارم. رفتم پیش استاد. بهم گفت: مگه من بارها نگفتم که توی کلاس از گوشی استفاده نکنید؟؟؟ از شما دیگه توقع نداشتم!!! ( تا این لحظه من فکر می کردم استاد یه نرم افزار جاسوسی توی گوشی خودش داره که اگه بچه ها پیامک بدن اون می فهمه!!!)
اما بعد گفت حالا که داری پیام می دی، چرا یه همچین پیامی رو واسه من فرستاده بودی؟؟؟
این و که شنیدم پاهام سست شد. گوشی خودم و درآوردم و دیدم یا خدا!!! بد بخت شدم! اشتباهی واسه استاد فرستاده بودم. فامیلی دوستم میرمحمدی بود و فامیلی استاد میررحیمی. چون سریع فرستادم این و دقت نکردم. از اونجایی که من اوایل ترم شده بودم نماینده استاد تا جزوه های استاد و تکثیر کنم و بدم به بچه ها واسه همین شماره استاد و داشتم. خدا می دونه چی به حال و روزم گذشت. برای استاد کلی توضیح دادم و عذرخواهی کردم.
استاد گفت از اول فهمیدم که اشتباه فرستادی، وگرنه که یه راست تو را معرفی می کردم به آموزش. با کلی تشکر و عذرخواهی مجدد از کلاس رفتم بیرون. حالا این رو هم در نظر داشته باشید که استاد خانم بود!!!
 خدا خیلی دوست دارم! یعنی خییییلی!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 ساعت 17:09 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 2 نظر