X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

تغییر معنی تعارف!!!

تغییر معنی تعارف!!!
تعطیلات نوروزی هم به سلامتی دیگه داره تموم میشه و با وجود تمام قتل و غارت هایی که بعضی از افراد تو خونه ی اقوام و دوستان انجام دادن تنها یه سری خاطرات تلخ و شیرین ( شیرین برای مهمان و تلخ برای میزبان) فقط از عید سال 1396 داره بر جای می مونه.
 مهمونی رفتن کلا کار خوبیه. خیلی هم فایده داره. دقت کرده باشین از قدیم الایام تا کنون از اونجایی که ما ایرانی ها مردمی خونگرم، مهمان دوست، و بسیار اهل تعارف هستیم، همیشه تا یکی میاد خونمون هی داریم اصرار می کنیم که : بفرمایید، میل کنید، چیزی که نخوردید! ( مهمون سه دور میز و خالی کرده بازم می گیم چیزی نخوردید!!!) و خیلی از تعارف های دیگه.
اما از اونجایی که ما ایرانی ها یه عادت خوب هم داریم و اون اینه که سریع خودمون و متحول می کنیم، توی این سال هایی که یه ذره کوچولو موچولو مشکلات اغتسادی! به ما فشار آورده توی تعارف هایی که می کنیم کمی دقت می کنیم.
یعنی به صورت خودجوش خیلی از این عادت ها را به اجبار گذاشتیم کنار و اصلا توی ایام عید به سمت بعضی از تعارف های خانمان سوز نمی ریم. اما یه تعارف خیلی خیلی معروف هست که واقعا اصلا نمیشه اون و حذف کرد. یعنی یه جورایی بی ادبی محسوب میشه اگه اون و نگیم. اون هم همین جمله ی معروفه که میگیم : راحت باشید خونه ی خودتونه!!!
خب بعد از این جمله مهمون دیگه خیلی احساس راحتی میکنه و وارد فاز تهاجمی میشه و سر آغاز حملاتی ناجوانمردانه به سمت میوه و شیرینی و آجیل و ... . همین اتفاق باعث شد تا متفکرین زیادی روزهای پایانی منتهی به سال جدید و بشینن و فکر کنن تا یه راهکار برای این تعارف خانمان برانداز ارائه بدن. راهکارهای متعددی ارائه شده بود که بهترین راهکار در این بین راهکار من بود که با بیشترین استقبال از سوی دوستان پذیرفته شد و در طول تعطیلات عید به صورت عملی کاملا تأثیر مثبت خودش را هم نشون داد.
اون هم این بود که میزبان بعد از اینکه مهمانان در جای خودشون مستقر شدن با چهره ای که تبسمی شیرین و مظلومانه بر لب داره وارد میشه و رو به مهمانان با صدایی لرزان میگه : بفرمایید، فکر کنید خونه ی خودتونه!!!
اینجا طرز بیان کمی متفاوت شده.میزبان با بیان این جمله این را به مهمانان می فهمونه که فکر کنید خونه ی خودتونه! اگه تو خونه خودتون باشید آجیل و سوا می کنید؟ اون دوتا موزی که روی ظرف میوه هست و بر میدارید و ... . البته این به هنر میزبان برمیگرده که با ظرافت کاری کنه که مهمان ناخود آگاه متوجه این موضوع و پیام ظریفی که در حرف شما هست بشه. البته این موضوع هم گزارش شده که در مواردی بسیار مهمانان در عین  درک صحیح پیام میزبان خودشون و به نفهمی زدن و طبق گذشته رفتار کردن که البته اون برمیگرده به شعور خونوادگی اونها.
به هر حال این عید که گذشت!
لا اقل عید سال بعد جایی رفتید اونجا را مثل خونه خودتون بدونید!!!

تاریخ ارسال: شنبه 12 فروردین 1396 ساعت 16:15 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات من (طنز)- لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

 لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

چند روز پیش یکی از اقوام ما معروف به عبدل،  کله ی سحر ( ساعت 9 صبح!!!) برای یه کاری اومده بود خونه ما. من هم توی اتاق آرمیده بودم اما صحبتاش با بابام که توی حال نشسته بودن و می شنیدم. بابام گفت بهش بریم تو آشپزخونه صبحونه بخوریم. میز صبحونه هنوز جمع نشده. دیگه اصرار اصرار و آقا عبدل رفتن سر میز به همراه پدر. من هم بعد از کمی این ور اون ور شدن گرسنگی بهم فشار آورد و تصمیم گرفتم برم مث آدمیزاد صورتم و بشورم و صبحانه بخورم.

رفتم اول یه سلام علیک گرم کردم و بعد از شستن صورت قبراق و شاداب اومدم و نشستم سر میز. این آقا عبدل در خاطره امشب، یه شخص روستایی و ساده و بسیار دوس داشتنی هستن. ما هم خیلی بهش احترام میذاریم. یه پنیر خیلی معروف و خاصی توی شمال وجود داره( من گیلان تشریف دارم!) که واقعا محشره. منم عاشقشم. توی نسخه اصلی حتما باید با شیر خالص گوسفند درست بشه اما بیشتر برای سوءاستفاده و شیادی با شیر گاو درست می کنن که ارزون درمیاد و به اسم پنیر اصلی میارن می فروشن. من این پنیرو روی میز دیدم و فوق العاده خوشحال شدم. برای اینکه آقا عبدل هم احساس راحتی بیشتری داشته باشه هی بهش تعارف می کردم و می گفتم راحت باشید، از خودتون پذیرایی کنید و از این حرفا. یه تیکه بربری هم خودم ورداشتم و با کارد حمله کردم به سمت پنیر! یه برش ازش زدم و گذاشتم توی نون. بعد داخل نون دوباره برش زدمش تا خرد شه. یهو چشمم افتاد به چند تا موی سفید گوسفند که توی پنیر بود (این قضیه در صورتی که پنیر اصل باشه یه چیز عادیه و مشکلی نیست اما!)

برگشتم به بابام که دقیقا روبروی من نشسته بود گفتم:  آخه پدر من! شما با این همه تجربه بازم پنیر تقلبی گرفتی؟‌ این قدر دزد و آدم حروم خور و بی شرف زیاد شده که حد نداره! نامسلمونه بی همه چیز موی گوسفند گذاشته توی پنیر که مثلا اینو با شیر گوسفند درست کردن! من جنس این مردم خدانشناس و می شناسم! اینا اون دنیا جواب خدا رو چطورمی خوان بدن من نمی دونم!

همینطوریکه این حرفا رو می زدم داشتم بابام رو هم نگاه میکردم. با هر کلمه صورتش کبودتر میشد. یه طوری هم داشت لقمه رو می جوید که انگار سنگ آهن داره می خوره!

فهمیدم از اینکه موقع غذا خوردن زیاد حرف زدم عصبانی شده. اما خب عصبانیتش کمی شدید تر از حالت عادی بود. مامانم که داشت چایی می ریخت و حرفای ما رو می شنید و تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود. یهو گفت: این پنیر و آقا عبدل از خونه خودشون برامون آوردن. خانمشون زحمت کشیده و این پنیر و درست کردن. دستشون درد نکنه!

اصلا نمیتونم به هیچ وجه توصیف کنم که وقتی اینو شنیدم چه احساسی بهم دست داد! یعنی فقط می خواستم غیب بشم و کسی دیگه منو نببینه! تا این و شنیدم یهو زدم تو سرم که ای وای یادم نبود. من باید برم بانک! قسط وامم عقب افتاده! مامانم گفت مگه تو وام گرفتی؟ چرا ما خبر نداشتیم؟

یهو تو صورت مامان خیلی مظلومانه نگاه کردم و ملتمسانه  گفتم : همون وام قبلی! یه اشاره زدم یعنی مادر غلامتم، دستم به دامنت منو دریاب!

خلاصه سریع پریدم تو اتاق و لباس و با یه وضعیتی پوشیدم و از خونه فرار کردم. سریع هم به گوشی مامنم زنگ زدم وگفتم یه طوری گندی که زدم و ماست مالی کن. مادر جان هم خیلی رلکس رفتن به عبدل خان گفتن آقا عبدل به دل نگیر. بچه هست، عقل درست حسابی که نداره و خلاصه تا میتونست من و له کرده بود. بنده خدا عبدل به جای اینکه ناراحت بشه کلی هم خجالت کشیده بود. 

از اون روز خیلی بیشتر مواظب این زبون لا مصب هستم. خدا به باقی عمرم رحم کنه.

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 22:56 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات من- انتقام از معلم

انتقامی شیرین از معلمی عقده ای!

تو دبیرستان یه معلمی ریاضی داشتیم که اصلا ازش خوشم نمی اومد. خیلی دوس داشت بچه ها رو تحقیر کنه. به خاطر بعضی از تنبیه هایی که قبلا انجام داده بود حتی توبیخ هم شده بود. البته خب من هم شاگرد زرنگی بودم و هم زبون دار، واسه همین سعی می کرد با من وارد بازی نشه! اما خیلی دوس داشتم یه بار یه کم حالش و بگیرم. اما چون معلم بودم همیشه احترام اون و نگه می داشتم. یه روز کنار من یکی از بچه ها وسط کلاس خوابش برد.

چند بار با دستم بهش ضربه زدم تا بیدار بشه اما نشد. معلم دید که خوابیده. یه کچ پرت کرد تو صورتش و اون از خواب پرید. وقتی بیدار شد گفت آقای فلانی چیزی که الان توضیح دادم و برای کلاس توضیح بده!!!

خب اون بیچاره هم خواب بود همین طوری معلم و نگاه کرد و بچه ها هم که منتظر سوژه خنده بودن شروع کردن به خندیدن. معلم گفت : حتی اگه بیدار بودی و گوش هم میدادی باز هم متوجه نمی شدی! خب حالا یه سوال ساده می پرسم ببینم جواب میدی یا نه! اگه 5 تا پرنده روی دیوار نشسته باشن و تو با تفنگ یکی از اونها رو بزنی چند تا می مونن؟؟؟ ( خب این یه سوالی بود که از قبل همه شنیده بودیم )

دوستم گفت: بعد از شلیک بقیه فرار می کنن.

معلم: خب این چیزها فقط از ذهن احمق ها بیرون میاد. اگه با واقعیت زندگی می کردی از این جواب های مسخره و کوچه بازاری ذهن خودت و پر نمی کردی.

من دلم خیلی سوخت. چون واقعا اون پسر خوبی بود. همیشه هم بعد از کلاس مغازه داییش کار می کرد. خیلی هم با هم رفیق بودیم. نتونستم تحمل کنم.

گفتم آقای معلم یه سوال دارم. گفت بپرس!

سوال من: شما داخل یه بستنی فروشی نشستید و 3 تا خانم جوون و می بینید که با همدیگه وارد می شن. یکی از این خانم ها شوهر داره ودو تای دیگه مجرد هستن. بعد از سفارش بستنی یکی با پول خرد، یکی با تراول و یکی هم با عابر بانک پول بستنی و حساب می کنه! حالا چطور می فهمید که کدوم شوهر داره؟؟؟

معلم شدیدا عصبی شد چون می دونست من از عمد و برای یه مقصد خاصی این و پرسیدم. کاملا عصبانیتش مشخص بود چون صورتش کبود شده بود. بعد با یه خنده ی زورکی و مسخره گفت اونی که با عابر بانک حساب کرده، چون حتما عابر بانک واسه شوهرش بوده. بعد هم خندید تا مثلا کلاس هم بخندن و جو عوض بشه. اما کسی دیگه نخندید چون می دونستن من حتما با یه منظوری حرف می زنم.

برگشتم به معلم گفتم شما فقط کافیه به دستشون نگاه کنید. اونی که شوهر داره حتما حلقه تو دستشه. بهتره همیشه بر اساس واقعیت ها جواب بدیم. کلاس منفجر شد از خنده. معلم هم که قشنگ مشخص بود فقط به کمتر از مرگ من راضی نیست  برای اینکه خودش رو بازنده نشون نده کمی خندید و گفت جواب جالبی بود. یادم باشه تو کلاس های دیگه تعریف کنم.

دست بالای دست بسیار است!

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 11:09 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 1 نظر

از روی ظاهر قضاوت نکنید؟؟؟!!!

هر چیزی تو جای خودش

چند روز پیش با یکی از دوستام که ایرانی هم نبودن توی رشت قرار داشتم( من رشتی نیستم واصلا هم اونجا زندگی نمی کنم، الکی توطئه نکنید!!!). قرار بود چیزی بخره و من بهش کمک کردم. اونجایی که رفته بودیم محله اعیان نشین رشت بود. موقع نهار شد. گفتم بریم یه ساندویچی چیزی بخوریم. همین طوری که داشتیم قدم می زدیم دو تا دختر از روبرو داشتن می اومدن. یه سگ هم همراه اونا بود که طنابش تو دست یکی از اون دخترا بود. به ما که رسیدن سگه پیچید بین پاهام و من هم شوتش کردم یه طرف. دختره یهو جیغ کشید و گفت: روانی، این چه کاریه می کنی!

گفتم خب خانم طنابش و کوتاه کن. هوا بارونیه سگ هم خیسه نجس کرد لباسمو.

گفت خب چی میشه حاج آقا؟ نمیتونی نماز بخونی؟ بعد سگ وبغل کرد و هر دو تا خندیدن.

من همیشه یه ته ریش دارم. واسه همین اینطوری حرف زد. با اینکه من آدم مقیدی هستم تو دین، اما خواستم این دختر و ادب کنم.

برگشتم بهش گفتم میدونی نژاد سگت چیه؟

گفت: مگه این چیزا رو هم می فهمی آقای امل؟

گفتم یه چیزایی می فهمم. اما اگه تو فکر می کنی که نژاد سگت هاسکی اصیل هست، داری اشتباه می کنی! اینو که گفتم برق سه فاز از سر دختره پرید. پرسید اولا تو این چیزها رو از کجا می دونی؟ بعدش این سگ نژادش کاملا اصیله. شناسنامه هم داره. اصلا هم تو ایران به دنیا نیومده.

گفتم همین جا شرط می بندم اگه اشتباه کرده باشم دوبرابر پولی که برای این سگ دادی و بهت بدم. وقتی دید خیلی جدی هستم واقعا تعجب کرد. گفت: سگ و از تهران فلان جا خریدم. الان زنگ می زنم.  برای مشاوره همیشه باهاشون صحبت می کنم همونجا زنگ زد. اون طرفی که جواب تلفن و داد گفت نه خانم سگی که ما به شما فروختیم اصیل هست. از ترکیه وارد شده و هرکسی به شما چیزی گفته اشتباه کرده و چیزی در مورد سگ نمیدونه!

دختره هم تشکر کرد و قطع کرد و گفت شرط و باختی! بهش گفتم دوباره شماره اونو بگیر و گوشی و بذار رو آیفون بذار من باهاش صحبت کنم. دوباره تماس گرفت. این دفعه من باهاش صحبت کردم. بهش گفتم این سگ هاسکی دو رگ هست.

جواب داد نه آقای محترم داری اشتباه می کنی، بلد نیستی و چیزی نمیدونی بی خود نظر نده واعتبار ما رو کم نکن. گفتم من مربی حرفه ای سگ هستم. من حتی می تونم تشخیص بدم که نژاد هاسکی ظاهری این سگ از مادر اومده. نژاد پدرش رو هم با قاطعیت گفتم که چیه. طرف دید هر دو تا رو درست حدس زدم. خیلی تعجب کرده بود.خیلی هم عذرخواهی کرد. حتی ازمن شماره خواست برای همکاری که من باهاش خداحافظی کردم. من فقط هدفم این بود که به اون دختر چیزی رو یاد بدم که محیطی که توش بزرگ شده اون و بهش یاد نداده. به اون دختر هم ثابت کردم که نباید بر اساس ظاهر آدم ها قضاوت کرد. به دختره گفتم من توی عمرم بیشتر از 100 تا سگ شکاری و نگهبان حرفه ای آموزش دادم. مشتری های من اکثرا از قشر مرفه جامعه هستن. با توجه با تقاضای بالا هم تنها در سال فقط چند تا سفارش قبول می کنم. یه سگی رو از فاصله دورهم ببینم می تونم نژادش و دورگه یا اصیل بودن اونو تشخیص بدم. اما این دلیلی نمیشه که نخوام فاصله خودم رو با  اونها حفظ کنم. حالا این درسته که شما اسم این کارو املی بذارید؟؟؟ اون دختر وقتی حرفای منو شنید با شرمندگی زیاد عذرخواهی کرد و رفت. من می تونستم همون اول که دختره اونطوری با من حرف زد مثل خودش جوابش و بدم و برم. و یا می تونستم بی تفاوت رد بشم. اما من همیشه توی زندگی خودم خواستم تأثیر گذار باشم. حتی به مقدار کم.

موفق باشید.

تاریخ ارسال: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 23:14 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 1 نظر