X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

خاطرات من ( طنز)_ اشتباه بزرگ

 اشتباه بزرگ
ترم اول دانشگاه بود و ما کلاس زبان انگلیسی عمومی داشتیم. من به زبان های خارجی خیلی علاقه دارم که همین باعث شد الان به انگلیسی و عربی مسلط باشم و در حال یادگیری فرانسوی و ترکی استانبولی باشم( لعنت بر ریا!!!). توی کلاس زبان هم چون خیلی از اول خودمو نشون داده بودم و فعال بودم استاد یه جور دیگه روی من حساب می کرد. کلاس ساعت 10 صبح بود. بچه ها داشتن یه متنی که استاد بهشون داده بود و می خوندن. از اونجایی که سطح من بالا بود همیشه اولین نفری که می خوند من بودم و بعد از اون بقیه بچه ها می خوندن. این طوری دیگه خیالم راحت می شد. دیگه فقط ممکن بود آخر کلاس چند تا تمرین حل کنم.
وسط کلاس بود که یهو یکی از بچه های کلاس که اون روز نیومده بود دانشگاه یه جوک برام فرستاد. خیلی با مزه بود و منم کلی خندیدم. اما چون تو کلاس زبان بودم یه پیامک انگلیسی براش فرستادم. بعد هم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و دقت کردم ببینم بچه ها چی دارن می خونن تا استاد یهو گیر نده. آخه استاد خیلی در مورد انضباط کلاس و خصوصا استفاده از گوشی توی کلاس خیلی حساس بود. برای همین اگه هم بچه ها از گوشی استفاده می کردن کاملا حساب شده و حرفه ای باید عمل می کردن.
حدودا 5 دقیقه از جوابی که من به دوستم فرستاده بودم گذشته بود. یهو دیدم استاد اسم منو صدا زد. منم به خیال اینکه منظور استاد از صدا کردن اسمم خوندن ادامه متن هست، بدون اینکه استاد و نگاه کنم بلافاصله  شروع کردم به خوندن متن.  یهو استاد گفت: آقای فلانی! متن و لازم نیست بخونید، لطفا این چیزی که روی تخته نوشتم و بلند برای بچه ها بخونید و ترجمه کنید!
وقتی دیدم استاد چی روی تخته نوشته رنگم شد مثل گچ!!!
متن این بود:
WARNING
Cell phone emit dangerous radiations which causes brain cancer
but
how lucky u r
No Brain
No Tension
Never mind

(ترجمه : هشدار!!! تلفن همراه اشعه های خطرناکی از خود متصاعد می کند که از علل سرطان مغز است.
اما... تو چقدر خوش شانس هستی! بی مغز! بی تنش! بی خیال!)

این همون پیامکی بود که به دوستم فرستاده بودم! گیج و منگ بودم. یعنی من و استاد تو یه زمان داشتیم به یه چیز مشخصی فکر می کردیم؟؟؟
استاد چیزی نگفت و  به یکی از بچه ها گفت ادامه بده. کلاس تموم شد و بچه ها داشتن می رفتن بیرون. استاد منو صدا زد و گفت که بمون باهات کار دارم. رفتم پیش استاد. بهم گفت: مگه من بارها نگفتم که توی کلاس از گوشی استفاده نکنید؟؟؟ از شما دیگه توقع نداشتم!!! ( تا این لحظه من فکر می کردم استاد یه نرم افزار جاسوسی توی گوشی خودش داره که اگه بچه ها پیامک بدن اون می فهمه!!!)
اما بعد گفت حالا که داری پیام می دی، چرا یه همچین پیامی رو واسه من فرستاده بودی؟؟؟
این و که شنیدم پاهام سست شد. گوشی خودم و درآوردم و دیدم یا خدا!!! بد بخت شدم! اشتباهی واسه استاد فرستاده بودم. فامیلی دوستم میرمحمدی بود و فامیلی استاد میررحیمی. چون سریع فرستادم این و دقت نکردم. از اونجایی که من اوایل ترم شده بودم نماینده استاد تا جزوه های استاد و تکثیر کنم و بدم به بچه ها واسه همین شماره استاد و داشتم. خدا می دونه چی به حال و روزم گذشت. برای استاد کلی توضیح دادم و عذرخواهی کردم.
استاد گفت از اول فهمیدم که اشتباه فرستادی، وگرنه که یه راست تو را معرفی می کردم به آموزش. با کلی تشکر و عذرخواهی مجدد از کلاس رفتم بیرون. حالا این رو هم در نظر داشته باشید که استاد خانم بود!!!
 خدا خیلی دوست دارم! یعنی خییییلی!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 ساعت 17:09 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 2 نظر

جوک های جدید مدرسه ای (1)

1- معلم:‌ چطور یه نفر میتونه اشتباه بیشتری تو یه روز انجام بده؟

شاگرد: کافیه کمی زودتر بیدار بشه!


2- معلم: مرکز ثقل کجاست؟

شاگرد:‌حرف " ق" !


3- معلم: چرا هر روز دیر میای کلاس

شاگرد: چون جدیدا یه تابلو نزدیک مدرسه نصب کردن که روش نوشته: " نزدیک مدرسه، آهسته حرکت کنید" !


4- شاگرد: آقای معلم، شما منو به خاطر کاری که انجام ندادم تنبیه می کنید؟

معلم: معلومه که نه. اگه من یه همچین کاری انجام بدم خیلی احمق هستم.

شاگرد: آقا من تکالیف خودم را انجام ندادم!


لطفا به ادامه مطلب بروید>>>> 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 14:41 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 0 نظر

من و استاد و کلاس!!!

20 دقیقه دیر رسیدم به کلاس و بدون اینکه در بزنم سریع در و باز کردم و رفتم تو. استادو بچه ها با نگاه های بسیار معنا دار اما متفاوت به من نگاه می کردن. استاد گفت بلد  نیستی در بزنی؟؟؟ ( خب به دانشجوی ارشد اینو بگی خیلی زور داره )

منم گفتم که نخواستم نظم کلاس به هم بخوره.

گفت خب چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ با لحن کاملا جدی گفتم استاد برای یادگیری هیچ وقت دیر نیست. استاد دید حریف من نمیشه گفت برو بشین اما دیگه دیر نیا. رفتم نشستم. بچه ها رفته بودن رو حالت ویبره و خیلی بی صدا و زیر پوستی داشتن می خندیدن. قشنگ مشخص بود استاد تو فکر انتقام هست و منتظر اینه که من دست از پا خطا کنم تا انتقام سختی از من بگیره. منم خیلی مواظب بودم تا دیگه سوژه دستش ندم.

من اصلا تو کلاس خوابم نمی بره اما اون روز به طرز عجیبی خوابم برد. شاید فقط چند لحظه. یهو استاد بلند اسم منو صدا زد و گفت فلانی! چرا خوابیدی؟؟؟

من یهو انگار وسط زمستون یه سطل آب یخ ریخته باشن روم منجمد شدم. تا بحال استاد و اینقدر عصبانی و وحشتناک ندیده بودم!

با خودم گفتم آخه چی بگم الان؟؟؟ صددر صد دیگه داره بیرون می کنه منو. یهو از دهنم در اومد که استاد شما صداتون خیلی شیرینه! برای من خیلی خواب آوره!

استاد گفت پس چرا بقیه نخوابیدن؟؟‌ سریع تو جوابش گفتم چون هیچ کدوم از بچه ها غیر از من به حرفاتون گوش نمیده!!!

اینو که گفتم دیگه دستم و بردم که کیفم و وردارم و پاشم برم بیرون یهو در کمال ناباوری دیدم استاد خندش گرفته! یعنی طوری می خندید که اصلا  نمی تونست خودش و کنترل کنه. بعد هم به درس ادامه داد.

خیلی حال خوشی بود. انگار از اون دنیا برگشته بودم. انشاءالله قسمت همه بشه!!!

تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 12:32 | نویسنده: مصطفی | چاپ مطلب 2 نظر