X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

خدا رحم کنه!

خدا رحم کنه!

چند روز پیش به یکی از شهرهای شمالی ایران برای اینکه چیزی بخرم رفته بودم. داشتم تو یکی از خیابون های اصلی شهر قدم می زدم. هوا هم خیلی خوب بود و مردم زیادی هم بیرون بودند. یهو دیدم یه دختر بدون حجاب، حتی شال و روسری هم نداشت رو سرش و فقط با یه کاپشن کوتاه و شلوار داره از روبرو میاد و از کنار مردم که رد میشه همه نگاش می کنن و بعضی از پسرها هم بهش تیکه می اندازن!

اومد و اومد تا رسید از کنارم رد بشه یهو گفتم: خانم! آخه این چه وضعشه؟

برگشت بهم گفت: کوری مگه خوش تیپ؟؟؟ من پسرم!

یه لحظه وایساد نگاهم کرد و رفت! دیدم یا خدا! پایین تر از گردن پسر به نظر می رسه اما  بالاتر از گردن به هیچ وجه! یعنی یه صورت با آرایش غلیظ و رژ لب و .... موهای بلند رنگ شده که بسته بود و قسمت پایینش بافته شده بود!

تا 5 ساعت گیج بودم. شنیده بودم یه همچین افرادی وجود دارن اما به چشم خودن ندیده بودم!

خدایا به ما رحم بنمای!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 22:43 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 2 نظر

خاطرات من ( طنز)_ اشتباه بزرگ

 اشتباه بزرگ
ترم اول دانشگاه بود و ما کلاس زبان انگلیسی عمومی داشتیم. من به زبان های خارجی خیلی علاقه دارم که همین باعث شد الان به انگلیسی و عربی مسلط باشم و در حال یادگیری فرانسوی و ترکی استانبولی باشم( لعنت بر ریا!!!). توی کلاس زبان هم چون خیلی از اول خودمو نشون داده بودم و فعال بودم استاد یه جور دیگه روی من حساب می کرد. کلاس ساعت 10 صبح بود. بچه ها داشتن یه متنی که استاد بهشون داده بود و می خوندن. از اونجایی که سطح من بالا بود همیشه اولین نفری که می خوند من بودم و بعد از اون بقیه بچه ها می خوندن. این طوری دیگه خیالم راحت می شد. دیگه فقط ممکن بود آخر کلاس چند تا تمرین حل کنم.
وسط کلاس بود که یهو یکی از بچه های کلاس که اون روز نیومده بود دانشگاه یه جوک برام فرستاد. خیلی با مزه بود و منم کلی خندیدم. اما چون تو کلاس زبان بودم یه پیامک انگلیسی براش فرستادم. بعد هم گوشی رو گذاشتم تو جیبم و دقت کردم ببینم بچه ها چی دارن می خونن تا استاد یهو گیر نده. آخه استاد خیلی در مورد انضباط کلاس و خصوصا استفاده از گوشی توی کلاس خیلی حساس بود. برای همین اگه هم بچه ها از گوشی استفاده می کردن کاملا حساب شده و حرفه ای باید عمل می کردن.
حدودا 5 دقیقه از جوابی که من به دوستم فرستاده بودم گذشته بود. یهو دیدم استاد اسم منو صدا زد. منم به خیال اینکه منظور استاد از صدا کردن اسمم خوندن ادامه متن هست، بدون اینکه استاد و نگاه کنم بلافاصله  شروع کردم به خوندن متن.  یهو استاد گفت: آقای فلانی! متن و لازم نیست بخونید، لطفا این چیزی که روی تخته نوشتم و بلند برای بچه ها بخونید و ترجمه کنید!
وقتی دیدم استاد چی روی تخته نوشته رنگم شد مثل گچ!!!
متن این بود:
WARNING
Cell phone emit dangerous radiations which causes brain cancer
but
how lucky u r
No Brain
No Tension
Never mind

(ترجمه : هشدار!!! تلفن همراه اشعه های خطرناکی از خود متصاعد می کند که از علل سرطان مغز است.
اما... تو چقدر خوش شانس هستی! بی مغز! بی تنش! بی خیال!)

این همون پیامکی بود که به دوستم فرستاده بودم! گیج و منگ بودم. یعنی من و استاد تو یه زمان داشتیم به یه چیز مشخصی فکر می کردیم؟؟؟
استاد چیزی نگفت و  به یکی از بچه ها گفت ادامه بده. کلاس تموم شد و بچه ها داشتن می رفتن بیرون. استاد منو صدا زد و گفت که بمون باهات کار دارم. رفتم پیش استاد. بهم گفت: مگه من بارها نگفتم که توی کلاس از گوشی استفاده نکنید؟؟؟ از شما دیگه توقع نداشتم!!! ( تا این لحظه من فکر می کردم استاد یه نرم افزار جاسوسی توی گوشی خودش داره که اگه بچه ها پیامک بدن اون می فهمه!!!)
اما بعد گفت حالا که داری پیام می دی، چرا یه همچین پیامی رو واسه من فرستاده بودی؟؟؟
این و که شنیدم پاهام سست شد. گوشی خودم و درآوردم و دیدم یا خدا!!! بد بخت شدم! اشتباهی واسه استاد فرستاده بودم. فامیلی دوستم میرمحمدی بود و فامیلی استاد میررحیمی. چون سریع فرستادم این و دقت نکردم. از اونجایی که من اوایل ترم شده بودم نماینده استاد تا جزوه های استاد و تکثیر کنم و بدم به بچه ها واسه همین شماره استاد و داشتم. خدا می دونه چی به حال و روزم گذشت. برای استاد کلی توضیح دادم و عذرخواهی کردم.
استاد گفت از اول فهمیدم که اشتباه فرستادی، وگرنه که یه راست تو را معرفی می کردم به آموزش. با کلی تشکر و عذرخواهی مجدد از کلاس رفتم بیرون. حالا این رو هم در نظر داشته باشید که استاد خانم بود!!!
 خدا خیلی دوست دارم! یعنی خییییلی!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 ساعت 17:09 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 2 نظر

خاطرات من (طنز)- لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

 لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

چند روز پیش یکی از اقوام ما معروف به عبدل،  کله ی سحر ( ساعت 9 صبح!!!) برای یه کاری اومده بود خونه ما. من هم توی اتاق آرمیده بودم اما صحبتاش با بابام که توی حال نشسته بودن و می شنیدم. بابام گفت بهش بریم تو آشپزخونه صبحونه بخوریم. میز صبحونه هنوز جمع نشده. دیگه اصرار اصرار و آقا عبدل رفتن سر میز به همراه پدر. من هم بعد از کمی این ور اون ور شدن گرسنگی بهم فشار آورد و تصمیم گرفتم برم مث آدمیزاد صورتم و بشورم و صبحانه بخورم.

رفتم اول یه سلام علیک گرم کردم و بعد از شستن صورت قبراق و شاداب اومدم و نشستم سر میز. این آقا عبدل در خاطره امشب، یه شخص روستایی و ساده و بسیار دوس داشتنی هستن. ما هم خیلی بهش احترام میذاریم. یه پنیر خیلی معروف و خاصی توی شمال وجود داره( من گیلان تشریف دارم!) که واقعا محشره. منم عاشقشم. توی نسخه اصلی حتما باید با شیر خالص گوسفند درست بشه اما بیشتر برای سوءاستفاده و شیادی با شیر گاو درست می کنن که ارزون درمیاد و به اسم پنیر اصلی میارن می فروشن. من این پنیرو روی میز دیدم و فوق العاده خوشحال شدم. برای اینکه آقا عبدل هم احساس راحتی بیشتری داشته باشه هی بهش تعارف می کردم و می گفتم راحت باشید، از خودتون پذیرایی کنید و از این حرفا. یه تیکه بربری هم خودم ورداشتم و با کارد حمله کردم به سمت پنیر! یه برش ازش زدم و گذاشتم توی نون. بعد داخل نون دوباره برش زدمش تا خرد شه. یهو چشمم افتاد به چند تا موی سفید گوسفند که توی پنیر بود (این قضیه در صورتی که پنیر اصل باشه یه چیز عادیه و مشکلی نیست اما!)

برگشتم به بابام که دقیقا روبروی من نشسته بود گفتم:  آخه پدر من! شما با این همه تجربه بازم پنیر تقلبی گرفتی؟‌ این قدر دزد و آدم حروم خور و بی شرف زیاد شده که حد نداره! نامسلمونه بی همه چیز موی گوسفند گذاشته توی پنیر که مثلا اینو با شیر گوسفند درست کردن! من جنس این مردم خدانشناس و می شناسم! اینا اون دنیا جواب خدا رو چطورمی خوان بدن من نمی دونم!

همینطوریکه این حرفا رو می زدم داشتم بابام رو هم نگاه میکردم. با هر کلمه صورتش کبودتر میشد. یه طوری هم داشت لقمه رو می جوید که انگار سنگ آهن داره می خوره!

فهمیدم از اینکه موقع غذا خوردن زیاد حرف زدم عصبانی شده. اما خب عصبانیتش کمی شدید تر از حالت عادی بود. مامانم که داشت چایی می ریخت و حرفای ما رو می شنید و تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود. یهو گفت: این پنیر و آقا عبدل از خونه خودشون برامون آوردن. خانمشون زحمت کشیده و این پنیر و درست کردن. دستشون درد نکنه!

اصلا نمیتونم به هیچ وجه توصیف کنم که وقتی اینو شنیدم چه احساسی بهم دست داد! یعنی فقط می خواستم غیب بشم و کسی دیگه منو نببینه! تا این و شنیدم یهو زدم تو سرم که ای وای یادم نبود. من باید برم بانک! قسط وامم عقب افتاده! مامانم گفت مگه تو وام گرفتی؟ چرا ما خبر نداشتیم؟

یهو تو صورت مامان خیلی مظلومانه نگاه کردم و ملتمسانه  گفتم : همون وام قبلی! یه اشاره زدم یعنی مادر غلامتم، دستم به دامنت منو دریاب!

خلاصه سریع پریدم تو اتاق و لباس و با یه وضعیتی پوشیدم و از خونه فرار کردم. سریع هم به گوشی مامنم زنگ زدم وگفتم یه طوری گندی که زدم و ماست مالی کن. مادر جان هم خیلی رلکس رفتن به عبدل خان گفتن آقا عبدل به دل نگیر. بچه هست، عقل درست حسابی که نداره و خلاصه تا میتونست من و له کرده بود. بنده خدا عبدل به جای اینکه ناراحت بشه کلی هم خجالت کشیده بود. 

از اون روز خیلی بیشتر مواظب این زبون لا مصب هستم. خدا به باقی عمرم رحم کنه.

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 22:56 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات من- انتقام از معلم

انتقامی شیرین از معلمی عقده ای!

تو دبیرستان یه معلمی ریاضی داشتیم که اصلا ازش خوشم نمی اومد. خیلی دوس داشت بچه ها رو تحقیر کنه. به خاطر بعضی از تنبیه هایی که قبلا انجام داده بود حتی توبیخ هم شده بود. البته خب من هم شاگرد زرنگی بودم و هم زبون دار، واسه همین سعی می کرد با من وارد بازی نشه! اما خیلی دوس داشتم یه بار یه کم حالش و بگیرم. اما چون معلم بودم همیشه احترام اون و نگه می داشتم. یه روز کنار من یکی از بچه ها وسط کلاس خوابش برد.

چند بار با دستم بهش ضربه زدم تا بیدار بشه اما نشد. معلم دید که خوابیده. یه کچ پرت کرد تو صورتش و اون از خواب پرید. وقتی بیدار شد گفت آقای فلانی چیزی که الان توضیح دادم و برای کلاس توضیح بده!!!

خب اون بیچاره هم خواب بود همین طوری معلم و نگاه کرد و بچه ها هم که منتظر سوژه خنده بودن شروع کردن به خندیدن. معلم گفت : حتی اگه بیدار بودی و گوش هم میدادی باز هم متوجه نمی شدی! خب حالا یه سوال ساده می پرسم ببینم جواب میدی یا نه! اگه 5 تا پرنده روی دیوار نشسته باشن و تو با تفنگ یکی از اونها رو بزنی چند تا می مونن؟؟؟ ( خب این یه سوالی بود که از قبل همه شنیده بودیم )

دوستم گفت: بعد از شلیک بقیه فرار می کنن.

معلم: خب این چیزها فقط از ذهن احمق ها بیرون میاد. اگه با واقعیت زندگی می کردی از این جواب های مسخره و کوچه بازاری ذهن خودت و پر نمی کردی.

من دلم خیلی سوخت. چون واقعا اون پسر خوبی بود. همیشه هم بعد از کلاس مغازه داییش کار می کرد. خیلی هم با هم رفیق بودیم. نتونستم تحمل کنم.

گفتم آقای معلم یه سوال دارم. گفت بپرس!

سوال من: شما داخل یه بستنی فروشی نشستید و 3 تا خانم جوون و می بینید که با همدیگه وارد می شن. یکی از این خانم ها شوهر داره ودو تای دیگه مجرد هستن. بعد از سفارش بستنی یکی با پول خرد، یکی با تراول و یکی هم با عابر بانک پول بستنی و حساب می کنه! حالا چطور می فهمید که کدوم شوهر داره؟؟؟

معلم شدیدا عصبی شد چون می دونست من از عمد و برای یه مقصد خاصی این و پرسیدم. کاملا عصبانیتش مشخص بود چون صورتش کبود شده بود. بعد با یه خنده ی زورکی و مسخره گفت اونی که با عابر بانک حساب کرده، چون حتما عابر بانک واسه شوهرش بوده. بعد هم خندید تا مثلا کلاس هم بخندن و جو عوض بشه. اما کسی دیگه نخندید چون می دونستن من حتما با یه منظوری حرف می زنم.

برگشتم به معلم گفتم شما فقط کافیه به دستشون نگاه کنید. اونی که شوهر داره حتما حلقه تو دستشه. بهتره همیشه بر اساس واقعیت ها جواب بدیم. کلاس منفجر شد از خنده. معلم هم که قشنگ مشخص بود فقط به کمتر از مرگ من راضی نیست  برای اینکه خودش رو بازنده نشون نده کمی خندید و گفت جواب جالبی بود. یادم باشه تو کلاس های دیگه تعریف کنم.

دست بالای دست بسیار است!

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 11:09 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 1 نظر

از روی ظاهر قضاوت نکنید؟؟؟!!!

هر چیزی تو جای خودش

چند روز پیش با یکی از دوستام که ایرانی هم نبودن توی رشت قرار داشتم( من رشتی نیستم واصلا هم اونجا زندگی نمی کنم، الکی توطئه نکنید!!!). قرار بود چیزی بخره و من بهش کمک کردم. اونجایی که رفته بودیم محله اعیان نشین رشت بود. موقع نهار شد. گفتم بریم یه ساندویچی چیزی بخوریم. همین طوری که داشتیم قدم می زدیم دو تا دختر از روبرو داشتن می اومدن. یه سگ هم همراه اونا بود که طنابش تو دست یکی از اون دخترا بود. به ما که رسیدن سگه پیچید بین پاهام و من هم شوتش کردم یه طرف. دختره یهو جیغ کشید و گفت: روانی، این چه کاریه می کنی!

گفتم خب خانم طنابش و کوتاه کن. هوا بارونیه سگ هم خیسه نجس کرد لباسمو.

گفت خب چی میشه حاج آقا؟ نمیتونی نماز بخونی؟ بعد سگ وبغل کرد و هر دو تا خندیدن.

من همیشه یه ته ریش دارم. واسه همین اینطوری حرف زد. با اینکه من آدم مقیدی هستم تو دین، اما خواستم این دختر و ادب کنم.

برگشتم بهش گفتم میدونی نژاد سگت چیه؟

گفت: مگه این چیزا رو هم می فهمی آقای امل؟

گفتم یه چیزایی می فهمم. اما اگه تو فکر می کنی که نژاد سگت هاسکی اصیل هست، داری اشتباه می کنی! اینو که گفتم برق سه فاز از سر دختره پرید. پرسید اولا تو این چیزها رو از کجا می دونی؟ بعدش این سگ نژادش کاملا اصیله. شناسنامه هم داره. اصلا هم تو ایران به دنیا نیومده.

گفتم همین جا شرط می بندم اگه اشتباه کرده باشم دوبرابر پولی که برای این سگ دادی و بهت بدم. وقتی دید خیلی جدی هستم واقعا تعجب کرد. گفت: سگ و از تهران فلان جا خریدم. الان زنگ می زنم.  برای مشاوره همیشه باهاشون صحبت می کنم همونجا زنگ زد. اون طرفی که جواب تلفن و داد گفت نه خانم سگی که ما به شما فروختیم اصیل هست. از ترکیه وارد شده و هرکسی به شما چیزی گفته اشتباه کرده و چیزی در مورد سگ نمیدونه!

دختره هم تشکر کرد و قطع کرد و گفت شرط و باختی! بهش گفتم دوباره شماره اونو بگیر و گوشی و بذار رو آیفون بذار من باهاش صحبت کنم. دوباره تماس گرفت. این دفعه من باهاش صحبت کردم. بهش گفتم این سگ هاسکی دو رگ هست.

جواب داد نه آقای محترم داری اشتباه می کنی، بلد نیستی و چیزی نمیدونی بی خود نظر نده واعتبار ما رو کم نکن. گفتم من مربی حرفه ای سگ هستم. من حتی می تونم تشخیص بدم که نژاد هاسکی ظاهری این سگ از مادر اومده. نژاد پدرش رو هم با قاطعیت گفتم که چیه. طرف دید هر دو تا رو درست حدس زدم. خیلی تعجب کرده بود.خیلی هم عذرخواهی کرد. حتی ازمن شماره خواست برای همکاری که من باهاش خداحافظی کردم. من فقط هدفم این بود که به اون دختر چیزی رو یاد بدم که محیطی که توش بزرگ شده اون و بهش یاد نداده. به اون دختر هم ثابت کردم که نباید بر اساس ظاهر آدم ها قضاوت کرد. به دختره گفتم من توی عمرم بیشتر از 100 تا سگ شکاری و نگهبان حرفه ای آموزش دادم. مشتری های من اکثرا از قشر مرفه جامعه هستن. با توجه با تقاضای بالا هم تنها در سال فقط چند تا سفارش قبول می کنم. یه سگی رو از فاصله دورهم ببینم می تونم نژادش و دورگه یا اصیل بودن اونو تشخیص بدم. اما این دلیلی نمیشه که نخوام فاصله خودم رو با  اونها حفظ کنم. حالا این درسته که شما اسم این کارو املی بذارید؟؟؟ اون دختر وقتی حرفای منو شنید با شرمندگی زیاد عذرخواهی کرد و رفت. من می تونستم همون اول که دختره اونطوری با من حرف زد مثل خودش جوابش و بدم و برم. و یا می تونستم بی تفاوت رد بشم. اما من همیشه توی زندگی خودم خواستم تأثیر گذار باشم. حتی به مقدار کم.

موفق باشید.

تاریخ ارسال: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 23:14 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 1 نظر

خاطرات شمال محاله یادم بره!

 با بعضی ها تحت هیچ شرایطی بحث نکنید!


اواخر خرداد بود و من توی یه هوای گرم و آفتابی منتظر ماشین بودم تا از قزوین برگردم رشت. منتظر ماشین گذری بودم چون خیلی نسبت به ماشین های خطی و تاکسی های زرد تو اون مسیر ارزون تر هستن و سریع تر هم حرکت می کنن. بعد کمی ایستادن یه سمند نگه داشت. یکی جلو نشست و من هم عقب سوار شدم. کمی جلوتر یه نفر دیگه هم سوار شد. یه دوری زد تا اگه یه مسافر دیگه هم میتونه پیدا کنه. کسی نبود. حرکت کردیم.

بعد از چند دقیقه راننده برای اینکه تغییری در فضا داده باشه باشه سیستم صوتی و راه انداخت و ما رو برد به دهه 50 و 60. البته من با اون آهنگ ها حال نمی کردم اما خب چیزی نگفتم. تقریبا یه 50 کیلومتری از قزوین دور شده بودیم. دور و اطراف فقط مزرعه و بیابون و گرمای خرداد ماه بود. کسی که عقب کنار من نشسته بود حدودا 30 ساله بود. کم کم با راننده وارد گفت و گو در مورد موسیقی و این چیزا شد. خیلی هم اتفاقا با همدیگه هم سلیقه بودن . هر دو هم  عاشق آهنگ های قدیمی. راننده اسم چند تا از خواننده های مورد علاقه خودش و برد.( اون روزها حدودا 3 یا 5 روز از فوت مرحوم حبیب محبیان خواننده قدیمی کشور و معروف به حبیب که از آمریکا برگشته بودن ایران و در رامسر ساکن بودن گذشته بود).

راننده تا رسید به اسم حبیب، اون کسی که عقب نشسته بود گفت: بنده خدا حبیب چند روز پیش فوت کرد! راننده خیلی شوکه شد. گفت که اصلا نشنیده این خبر و خیلی ناراحت شده بود. همین موقع اون کسی که جلو نشسته بود و سن حدود 55 سال داشت پرید وسط حرفشون و گفت: همون بهتر که مرد! حبیب که خواننده نبود! اصلا ازش خوشم نمی اومد!

اینو که گفت انگار به راننده فحش ناجوری داده باشن داغ کرد. وسط آزادراه ترمز کرد. به اون طرف گفت در و وا کن!

اونم در و باز کرد. یهو راننده با یه حرکت برق آسا پای راستشو آورد بالا و محکم اون بیچاره رو از ماشین پرت کرد بیرون. دو سه تا جمله ای که اینجا نمیشه گفت هم بهش گفت و گازش و گرفت و رفت. من و اون مسافری که کنارم نشسته بود بهت زده همدیگه رو نگاه کردیم و انگار دچار برق گرفتگی شده بودیم. تا خود رشت هیچی نگفتیم. از اون لحظه احساس کردم آهنگ هایی که قبلا برام اصلا جذاب نبودن چه قدر شیرین شدن! تا رسیدن به مقصد فقط آهنگ های کلاسیک گوش دادیم و از تماشای بیابون لذت بردیم!

پیام اخلاقی این خاطره کاملا مشخص بود. لطفا همه رعایت کنید!

تاریخ ارسال: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 19:52 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 2 نظر

خاطرات من- شکار و مواجه شدن با جستوگران گنج

سلام خدمت تمامی عزیزان.

من اهل شمال هستم. گیلان زیبا.

چند هفته پیش روز 4 شنبه ای بود که من دانشگاه بودم. یکی از دوستام که هم محل من بود بهم زنگ زد و گفت که بیا 5 شنبه صبح بریم جنگل شکار. نهار هم کباب گوشت شترمرغ مهمون من تو جنگل. منم که خیلی وقت بود شکار نرفته بودم گفتم باشه. انشاءالله فردا صبح می ریم. شب اومدم خونه و وسایل و آماده کردم و تفنگ هم تمیز کاری کردم و همه چیز مرتب تا صبح با خیال راحت بریم. صبح نماز صبح و که خوندم بعد 20 دقیقه دوستم اومد دنبالم و رفتیم جنگل. خیلی خوش گذشت. روز خیلی خوبی هم برای شکار بود. خلاصه ما تا نزدیک غروب تو جنگل بودیم. تمام تلاش خودمون و کردیم که زود برگردیم اما نشد. خب دیگه زمستون روز کوتاهه و زود شب میشه. بارون هم شروع شده بود و هر لحظه هم شدیدتر می شد. ما هم سریعتر داشتیم از کوه می اومدیم پایین. جنگل و مه گرفته بود و یه فضای ترسناکی داشت کم کم به وجود می اومد. با اینکه اورکت نظامی و خیلی با کیفیت هم پوشیده بودیم دیگه کم کم داشت داخلش بارون نفوذ می کرد. سردمون شد.

اسم دوستم حامد هست. گفتم حامد کمی کنار اون درخت وایسیم. ایستادیم و از کوله پشتی فلاسک و درآوردم و دو تا چایی ریختم و خوردیم. خیلی لذت بخش بود. اما ماجرای اصلی از همین جا آغاز شد.


لطف به ادامه مطلب بروید>>>>>>>>>>>>>>>


ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 ساعت 23:05 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

خاطرات تنبیه بدنی من تو مدرسه (1)!!!

اولین تنبیه بدنی من در مدرسه!

تنبیه برای دانش آموز مثل وزنه و هالتر و دمبل برای بدنسازها تو باشگاه هست. یعنی نیازه اما نه همیشه ( اینو شوخی کردم جدی نگیرید ) من با اینکه شاگرد زرنگی بودم اما شیطنت های خاص خودم هم داشتم. دوم ابتدایی بودم یه معلم قد بلند و هیکلی داشتیم که واقعا برای ما تو اون سن ترسناک بود. از گفتن هیچ بد و بیراه غیرناموسی هم دریغ نداشت.( البته الان هم از ایشون قد بلند تر و هم هیکلی تر هستم. خدا حفظشون کنه انشاءالله)

وقعا اون سال دوم ابتدایی برای من خیلی سخت گذشت. با این حال من خوب درس خودم رو می خوندم. یادمه کلاس ریاضی داشتیم. وسط کلاس معلم اومد یه مسأله روی تخته نوشت و بعد رو کرد به بچه ها و منو صدا زد که برم اونو حل کنم. اتفاقا از شانس خجسته و نیکوی بنده، جواب اونو بلد بودم. خیلی رلکس رفتم سریع هم به طور کامل اونو حل کردم. بعد با یک شادی زیر پوستی وصف نشدنی منتظر بودم تا جناب آقای معلم یه آفرینی چیزی به من بگه و من پیروزمندانه برم بشینم. اومد کنار من ایستاد و جواب و نگاه کرد. یه کم مکث کرد. یهو نا غافل یه کشیده محکم خوابوند تو گوشم! ( دستش بزرگ بود منم کوچیک بودم. قشنگ 70 درصد صورت و گوش و سر منو دستش پوشش داد! باورتون نمیشه الان که دارم اینو می نویسم هنوز سوز اون کشیده رو احساس می کنم).

حالا من متعجب و بهت زده دارم جواب و نگاه می کنم. چک کردم دیدم جواب درسته. گفتم آقای معلم چرا زدی، جواب که درسته؟

دوباره معلم یه نگاهی به جواب انداخت و خیلی عادی گفت: امممم. درسته. برو بشین

اول اومده یه نگاه انداخته به جواب متوجه نشده فکر کرده غلطه واسه همین صاف یکی خوابونده تو گوشم. بعد هم که فهمیده اشتباه کرده فقط: " امممممم"

خب آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من همونجا تو سن 8 سالگی فهمیدم وقتی شروع تنبیه به این شکل باشه و من بی گناه اینطوری مجازات بشم، ما در آینده داستان خواهیم داشت.

تو پست های بعدی منتظر ادامه خاطرات  جذاب تر باشید.

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 17:17 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

وقتی یه معتاد و نصیحت کردم!!!

 چند وقت پیش جایی کار داشتم. رفتم اونجا ولی بسته بود. به طرف زنگ زدم گفت امروز کاری براش پیش اومده و عذر خواهی کرد و گفت نیم ساعت دیگه حتما می رسه. نزدیک اونجا یه پارک کوچیکی بود گفتم هوا خوبه برم اونجا بشینم تا اون کسی که باهاش کار دارم بیاد. رفتم رو یه نیمکتی که مرد جوونی هم روش نشسته بود نشستم. تازه متوجه شدم بنده خدا معتاد تشریف دارن و خیلی هم حال خاصی داشت( البته من چون در این زمینه تخصصی ندارم نتونستم تشخیص بدم اون حالت خماری بوده یا نشئه).

ازم ساعت پرسید منم جواب دادم. وضعش خیلی ناجور بود. دلم به حالش سوخت. رفتم دو تا شیر کاکائو با کیک گرفتم یکی هم دادم به اون. حدودا 30 ساله بود. منم 27. گفتم خوب سن ما که نزدیک هم هست. یه جوری طرح رفاقت باهاش بریزم و تو بین حرف زدن راهنماییش کنم تا خیلی هم جنبه نصیحت نداشته باشه تا تاثیر منفی  به خودش بگیره.

از زندگیش پرسیدم و کمی باهاش گرم گرفتم. گفت 15 ساله معتاده. گفتم روزی چقدر برای مواد خرج می کنی؟ جواب داد که بین 10 تا 15 هزار تومن. پولش هم از گدایی و پاک کردن شیشه ماشین و از این جور کارا جور می کنه. منم که خیلی فاز راهنمایی کردن از نوع با کلاسش بهم دست داده بود بهش گفتم:‌ ببین اگه متوسط 10 هزار تومن در روز در نظر بگیریم میشه در ماه 300هزار تومن. یعنی درسال میشه سه میلیون و ششصد هزار تومن. و در 15 سالی که تو معتاد بودی میشه 54 میلیون تومن. اصلا اون 4 میلیون هم هیچی فقط همون 50 میلیون تومن. اگه الان معتاد نبودی یه ماکسیما خوشگل دست دوم تمیز میتونستی باهاش بخری عشق کنی. تازه سالم هم بودی.

برگشت به من گفت تو معتادی؟؟ من با تعجب گفتم نه. من حتی سیگار هم نمی کشم!

یهو بهم گفت پس ماکسیمای خوشگل دست دوم تمیزت کو؟؟؟

قیافه من تو اون حالت یه چیزی تو مایه های این بود!!!

از اون روز تصمیم گرفتم که دیگه هیچ کس رو نصیحت نکنم!!!



تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 14:01 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

من و استاد و کلاس!!!

20 دقیقه دیر رسیدم به کلاس و بدون اینکه در بزنم سریع در و باز کردم و رفتم تو. استادو بچه ها با نگاه های بسیار معنا دار اما متفاوت به من نگاه می کردن. استاد گفت بلد  نیستی در بزنی؟؟؟ ( خب به دانشجوی ارشد اینو بگی خیلی زور داره )

منم گفتم که نخواستم نظم کلاس به هم بخوره.

گفت خب چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ با لحن کاملا جدی گفتم استاد برای یادگیری هیچ وقت دیر نیست. استاد دید حریف من نمیشه گفت برو بشین اما دیگه دیر نیا. رفتم نشستم. بچه ها رفته بودن رو حالت ویبره و خیلی بی صدا و زیر پوستی داشتن می خندیدن. قشنگ مشخص بود استاد تو فکر انتقام هست و منتظر اینه که من دست از پا خطا کنم تا انتقام سختی از من بگیره. منم خیلی مواظب بودم تا دیگه سوژه دستش ندم.

من اصلا تو کلاس خوابم نمی بره اما اون روز به طرز عجیبی خوابم برد. شاید فقط چند لحظه. یهو استاد بلند اسم منو صدا زد و گفت فلانی! چرا خوابیدی؟؟؟

من یهو انگار وسط زمستون یه سطل آب یخ ریخته باشن روم منجمد شدم. تا بحال استاد و اینقدر عصبانی و وحشتناک ندیده بودم!

با خودم گفتم آخه چی بگم الان؟؟؟ صددر صد دیگه داره بیرون می کنه منو. یهو از دهنم در اومد که استاد شما صداتون خیلی شیرینه! برای من خیلی خواب آوره!

استاد گفت پس چرا بقیه نخوابیدن؟؟‌ سریع تو جوابش گفتم چون هیچ کدوم از بچه ها غیر از من به حرفاتون گوش نمیده!!!

اینو که گفتم دیگه دستم و بردم که کیفم و وردارم و پاشم برم بیرون یهو در کمال ناباوری دیدم استاد خندش گرفته! یعنی طوری می خندید که اصلا  نمی تونست خودش و کنترل کنه. بعد هم به درس ادامه داد.

خیلی حال خوشی بود. انگار از اون دنیا برگشته بودم. انشاءالله قسمت همه بشه!!!

تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت 12:32 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 2 نظر