X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

جوک جدید!

جوک جدید!

پدر: پسرم، بگو باااااباااا

پسر: مامان

پدر: نه نه! بگو بابا

پسر: مامان

پدر: چه قدر تو احمقی

پسر: چه قدر تو احمقی


یهو مامان از بیرون می رسه خونه و میگه: سلام پسرم! من اومدم


پسر: مامان، چه قدر تو احمقی!

مامان: کی این چیز ها را به تو یاد داده؟؟؟

پسر: بابا!!!!!!


تاریخ ارسال: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 22:34 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 1 نظر

مرد همیشه مرد هست!

مرد همیشه مرد هست!
یه دختر توی ایستگاه اتوبوس منتظر بود. نا گهان در مقابل خودش یه مرد خوش تیپ و میبینه و تو یه نگاه عاشقش میشه. بلافاصله به اون مرد نزدیک میشه و دستش و می گیره و میگه : من دوست دارم!!!
مرد که غفلگیر شده بود خودش را کنترل می کنه و دست خودش را از دست اون دختر رها میکنه. بعد بهش میگه: خانم محترم! شما کار درستی انجام نمی دید، این کار درشأن شما نیست، باید بتونید احساسات خودتون و کنترل کنید. برو  خونه و کمی فکر کن و با مطالعه بیشتر در مورد موفقیت، برای ساختن زندگی خودت تلاش کن. حتما موفق می شی!
بعد از این حرف ها یه تیکه از روزنامه خودش و پاره کرد و به اون دختر داد و گفت: روی این تکه از روزنامه چند تا نصیحت مهم برای اینکه بتونی توی زندگی خودت موفق بشی نوشتم. شب قبل از اینکه بخوابی اون را مطالعه کن. بعد سریع خداحافظی کرد و رفت.
دختر هم به خونه برگشت. موقعی که می خواست بخوابه یاد اون تکه روزنامه افتاد که اون مرد بهش گفته بود قبل از خواب چیزی که روی اون نوشته را بخونه. روزنامه را از کیف خودش بیرون آورد.
روی اون تکه کاغذ نوشته بود: " تو مگه کوری!!! ندیدی زنم پشت سر من ایستاده بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد؟؟؟ اگه ما را می دید همه چیز خراب می شد! بیشتر دقت کن! ... به هر حال این شماره من هست و تو میتونی تو هر زمانی که خواستی به من زنگ بزنی!... ضمنا! من هم دوست دارم عشقم!

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 19:40 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک جدید!

جوک های جدید و خنده دار!


1- جانی کوچولو توی حیاط خونه مشغول کندن یه چاله تقریبا بزرگ بود. همسایه بغلی هم داشت این صحنه را می دید. برای اینکه بفهمه جانی کوچولو داره چه کار می کنه ازش پرسید: هی جانی! چطوری؟ برای چی داری اون چاله را می کنی؟

جانی با ناراحتی جواب داد: ماهی طلایی خوشگل من مرده. دارم یه چاله می کنم تا اینجا دفنش کنم!

همسایه: اوه متأسفم! اما فکر می کنم اون چاله ای که داری می کنی برای اون ماهی کوچیک خیلی بزرگ باشه!

جانی: چون کنار ماهی خودم جنازه گربه شما را هم دارم دفن می کنم!


2- توی یه جلسه ای که در مورد غذاهای سالم برای افزایش طول عمر برگزار شده بود یکی از حضار رسید:‌ چه غذایی ممکنه تا سال ها بعد از اون هم اثرات منفی برای بدن انسان داشته باشه؟

بعد از یک سکوت طولانی یه پیرمرد جواب داد: " کیک عروسی"!!!


3- یه دختر با یه دامن خیلی کوتاه و جلف برای دیدن دوست پسرش به پارک میره. وقتی دوس پسرش و می بینه اون ازش می پرسه: آیا مامانت از اینکه تو یه همچین لباسی پوشیدی عصبانی نشده؟

دختر: حتما عصبانی میشه اگه بدونه بدون اجازه  لباس اون و پوشیدم!


4- دختر: تو چه قدر منو دوس داری؟

پسر: قلب من یه موبایل هست و تو سیم کارت اون هستی!

دختر: اوه خدای من! چه عاشقانه، من خیلی خوش شانس هستم که با تو آشنا شدم.

( اون دختر نمی دونست که امروزه اکثر موبایل ها 2 تا سیم کارت دارن!)

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 15:23 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

داستانک طنز-مقصر فرصت طلب!!!

مقصر فرصت طلب!!!
در یک روز سرد و بارانی پاییزی یه دکتر تصمیم گرفت با ماشین شخصی خودش از نیویورک به مقصد پنسیلوانیا حرکت کنه. از طرف دیگه همزمان یه مهندس هم از پنسیلوانیا به سمت نیویورک در حال حرکت بود. مسیر هر دو هم یکی بود. در بین راه وقتی این دو ماشین به همدیگه می رسند تصادف بسیار شدیدی بین این دو اتفاق می افته. هر دو ماشین به شدت آسیب می بینن.
اما بعد از چند دقیقه به هوش میان و می بینن که زنده هستن. خیلی تعجب می کنن. اولین کسی که از ماشین خودش پیاده میشه مهندس بود که به دلیل سرعت بالا باعث این تصادف شده بود. با عجله به سمت ماشین دکتر میره و میبینه اون هم زنده هست. پس به اون کمک می کنه تا از ماشین بیاد بیرون. هر دو خسته کنار جاده می شینن.
مهندس گفت: هی مرد! تو باید من و ببخشی! سرعت ماشین من خیلی بیشتر از حد مجاز بود و من نتونستم اون و کنترل کنم! واقعا متأسفم!
دکتر : نه نه! اصلا فکرشم نکن! این که ما الان زنده هستیم خودش یه معجزه هست. با اینکه می دونم تو مقصر بودی اما هیچ شکایتی از تو ندارم! شاید خدا می خواست با این کار به ما بگه که باید انسان های بهتری باشیم. و از همه مهمتر اینکه حالا ما با هم دوست هستیم. دوست هایی که می تونیم خاطرات خیلی خوبی با هم داشته باشیم!
مهندس جواب داد: بله. موافقم. تو واقعا جنتلمن هستی. با اینکه من خسارت زیادی به ماشینت وارد کردم اما من و بخشیدی. من مدیون تو هستم. صبر کن ببینم توی ماشین چیزی دارم که بتونیم اینجا جشن کوچکی بگیریم.
مهندس  در ماشین خودش و باز می کنه و از داشبورد یه بطری مشروب باز نشده بیرون میاره و به دکتر می گه: اوه مرد. ببین من اینجا چی دارم!!!
دکتر با خوشحالی تمام، بطری مشروب و از دست مهندس می گیره و میگه:  این فوق العاده هست! بهتر از این نمیشه! بعد از اینکه نیمی از بطری مشروب و سر کشید و مست شد، بطری مشروب را تعارف کرد به مهندس اما مهندس نگرفت و گفت: ممنون آقای دکتر!! چند دقیقه دیگه پلیس می رسه! خوشبختانه مقصر مشخص شد!!!
پیام اخلاقی: بعد از تصادف مشروب نخورید!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 12:10 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک جدید

مرد کشاورز و پزشک جوان!


یه روز یه کشاورز بعد از 30 سال کار کشاورزی خسته می شه و تصمیم می گیره که شغل خودش  و عوض کنه. بعد از کمی تحقیق متوجه می شه که درآمد پزشک ها از بقیه بهتره و اون هم راحت تر می تونه از این طریق پول دربیاره. اما چون پزشکی بلد نبوده باید از راه جدیدی وارد بشه. پس یه مطب کوچیک باز می کنه  و اسم خودش را هم میذاره دکتر لوبیا . برای اینکه بتونه مشتری جذب کنه یه شعار وسوسه کننده بالای در مطب می نویسه: " تنها با 500 دلار، ما با روش منحصر بفرد دکتر لوبیا، تمام بیماری های شما را درمان می کنیم و اگر نتوانستیم 1000 دلار به شما می دهیم"!!!

یک دکتر جوان بعد از اینکه از این جریان مطلع شد تصمیم گرفت به مطب اون کشاورز بره. پیش خودش این طور فکر کرد که اون کشاورز چیزی از پزشکی نمی دونه و براحتی می تونه 1000 دلار به دست بیاره. پس خوشحال به مطب کشاورز رفت.


در مطب کشاورز:

دکتر جوان: " دکتر لوبیا! من قدرت چشایی خودم و از دست  دادم و نمیتونم مزه چیزی را بفهمم! آیا شما می تونید به من کمک کنید؟

دکتر لوبیا: " خانم پرستار، لطفا از دارویی که در جعبه شماره 22 قرار داره 3 قطره در دهان بیمار بریزید!"

دکتر جوان بعد از خوردن دارو گفت: " آه خدای من. این که دارو نیست گازوئیل هست!"

دکتر لوبیا: تبریک میگم. شما دوباره قدرت چشایی خودتون را به دست آوردید. لطفا 500 دلار به صندوق پرداخت کنید"

دکتر جوان بعد از پرداخت پول ناراحت و غمگین از آنجا بیرون رفت اما بعد از دو روز برای اینکه پول خودش را به دست بیاره دوباره برگشت.

دکتر جوان: دکتر لوبیا، من حافظه خودم را از دست دادم، هیچ چیز یادم نمیاد و زندگی برام سخت شده. لطفا کمکم کنید!

دکتر لوبیا: " خانم پرستار، لطفا از دارویی که در جعبه شماره 22 قرار داره 3 قطره در دهان بیمار بریزید!"

دکتر جوان: اوه نه نه . اون گازوئیله!!!

دکتر لوبیا: تبریک می گم. شما حافظه خودتون را به دست آوردید. لطفا برای پرداخت 500 دلار به صندوق برید.

دکتر جوان با حالتی عصبانی و خشمگین از آنجا بیرون رفت اما با نقشه ای جدید بعد از یک هفته برگشت.

دکتر جوان با عصایی سفید وارد مطب شد و با گریه گفت: دکتر لوبیا به دادم برسید! من از دیروز بینایی خودم را از دست دادم. لطفا به من کمک کنید!

دکتر لوبیا: اوه. خب من متأسفانه باید بگم که برای این بیماری درمانی ندارم. بفرمایید این 1000 دلار برای شما!

دکتر جوان بعد از گرفتن پول: ممنون ... . اما این که 500 دلاره!!!!!

دکتر لوبیا: تبریک میگم! شما قدرت بینایی خودتون و به دست آوردید. لطفا برای پرداخت 500 دلار به صندوق بروید!!!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 06:57 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

زرنگ باشید!

داستانک طنز

یه هواپیما از فرانسه به سمت آمریکا در حرکت بود. با توجه به طول مسیر و خستگی پرواز مسافرها اکثرا می خوابن. یه مهندس و یه متخصص بازاریابی حرفه ای هم کنار هم نشسته بودن. بازاریاب از هر فرصتی برای کسب درآمد استفاده می کرد. به بغل دستی خودش گفت که مسیر طولانی هست پس بیا با هم یه بازی خیلی جالب انجام بدیم. مهندس بی اعتنایی کرد و گفت که خسته هست و می خواد بخوابه. بازاریاب با توجه به حرفه ی خودش شروع کرد به تعریف کردن در مورد این بازی تا مهندس مشتاق بشه و این بازی و رو انجام بده. گفت که توی این بازی یه جایزه 5 دلاری تعیین می کنیم و هرکس یه سوال می پرسه. اگه طرف مقابل نتونه جواب بده باید 5 دلار به برنده بده.

مهندس که این حرف ها رو شنید گفت خیلی مسخره هست و چشم های خودشو بست تا بخوابه. بازاریاب با توجه به مهارت بالایی که توی جذب مشتری داشت یه پیشنهاد وسوسه کننده داد. گفت که اگه من بردم تو فقط 5 دلار به من بده اما اگه تو بردی من 100 دلار بهت می دم، با این شرط که من حق کمک گرفتن داشته باشم. این پیشنهاد باعث شد تا مهندس تحت تأثیر قرار بگیره و خوابش بپره و تصمیم گرفت فقط برای یک بار هم که شده این کار و انجام بده. 100 دلار در مقابل 5 دلار خیلی قابل توجه هست. گفت قبوله.

بازاریاب اولین سوال خودش و پرسید: فاصله ی بین ماه و مریخ چند کیلومتر هست؟؟؟

مهندس بدون اینکه حرفی بزنه یه 5 دلاری از کیفش بیرون آورد و داد به بازاریاب! بازاریاب هم پیروزمندانه اون و گرفت.

اماحالا نوبت مهندس بود.

سوال مهندس: بعد از کمی فکر کردن پرسید؛ اون چه موجودی هست که با سه پا وارد چاله میشه اما با چهار پا از چاله بیرون میاد؟؟؟

بازاریاب از این سوال عجیب و غریب وحشت کرد. اما اون فرصت کمک گرفتن داشت. پس سعی کرد تمرکز کنه و پس لپ تاپ خودش و باز کرد و شروع کرد به تحقیق کردن، به تمام دوستان خودش پیام داد، از تمام مشتریانی که فکر می کرد ممکنه در این زمینه چیزی بدونن سوال پرسید و تمام کتابخونه های آنلاین مرتبط با موضوع را هم جست و جو کرد اما در نهایت نتونست جواب سؤال و به دست بیاره. به ناچار یه 100 دلاری از جیبش بیرون کشید و به مهندس داد.

مهندس هم با یه لبخند مرموزانه بدون اینکه حرفی بزنه100 دلار و گرفت و چشمای خودشو بست تا بخوابه.

بازاریاب که آشفته شده بود مهندس و تکون داد و ازش پرسید: خب جواب سوالی که پرسیده بودی چی بود؟؟

مهندس یه 5 دلاری از جیبش بیرون آورد و اونو داد به بازاریاب و دوباره خوابید!

( امیدوارم نکته رو گرفته باشید)!


تاریخ ارسال: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت 11:20 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک های آمریکایی


1- زن هر روز توی آینه خودش و نگاه می کرد و به خودش می گفت: من خیلی چاق شدم، پیرتر شدم، پوستم چروک شده و خیلی زشت هستم. وقتی شوهرش برگشت خونه بهش گفت: عزیزمن اینطوری فکر می کنم و اصلا اعتماد به نفس ندارم! من نیاز دارم تو از من کمی تعریف کنی!

شوهر: همممممم. حتما! عشقم قدرت بینایی تو فوق العاده عالی هست!!!

2-زن چاق توی مطلب پزشک تغذیه.

آقای دکتر چه کار کنم لاغر بشم و وزنم کم بشه؟

دکتر: فقط کافیه توی زمان های مشخصی سرتو به سمت راست و چپ تکون بدی!

زن: چه عالی! تو چه زمان هایی این کار و انجام بدم؟

دکتر: هر موقع که کسی به شما غذا تعارف می کنه!

3- مکالمه دو تا زن با هم تو  اتوبوس درمورد بچه هاشون!

- من یه پسر واقعا عالی دارم!

- سیگار نمی کشه؟

- هرگز!

- دیر خونه نمیاد؟

- هرگز

- دوست های بدی نداره؟

- به هیچ وجه

-واقعا شما یه پسر فوق العاده خوب دارید. چند سالشه؟

- دو شنبه میشه 6 ماه تمام!


تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 12:17 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک جدید

1- یکی تو خیابون دوستش و می بینه و با هم صحبت می کنن. بهش میگه تو الان 35 سال داری اما هنوز مجرد هستی! این اصلا خوب نیست. تو باید ازدواج کنی!

آیا تا الان همسر مورد علاقه خودت رو پیدا نکردی؟

دوستش جواب داد: تا الان با چند تا دختر خیلی خوب آشنا شدم، اما هر موقع اونها رو به مامانم معرفی کردم از هیچ کدومشون خوشش نیومده.

مرد کمی فکر کرد و گفت: تو باید بگردی و دختری رو پیدا کنی که کاملا شبیه مادرت باشه. در این صورت مادرت حتما قبول میکنه. بعد هم خداحافظی کردن و رفتن.

بعد از چند ماه دوباره همدیگه رو دیدن. دوستش ازشش پرسید تونستی همسر مورد علاقه خودت رو پیدا کنی؟

گفت: بله. همون طوری که گفتی عمل کردم. یه دختری رو پیدا کردم که خیلی شبیه مادرم بود. مادرم هم سریع قبول کرد. اما فقط یه مشکلی وجود، اونم اینه که الان بابام از این دختر خوشش نمیاد!

2- پسره زنگ میزنه به پلیس و میگه به دادم برسید، دو تا دختر به خاطر من دارن با همدیگه دعوا میکنن!

پلیس می پرسه خب این مشکلش چیه؟

پسر: آخه اونی که زشته برنده شده!

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 08:02 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جملات کوتاه وجوک های زن و شوهری !!!

جملات کوتاه وجوک های زن و شوهری !!!

1- آیا میدانید وقتی یک مرد متأهل میگه که " باید فکر کنم " یعنی چی؟

یعنی اینکه اول باید برم نظر زنم و بپرسم!


2- رابطه زن و مرد مثل رابطه خودرو چرخ است. مرد شبیه بدنه و زن چرخ  خودرو هست. هر دو در کنار هم،  همدیگه رو کامل می کنن. مرد بدون زن واقعا هیچی نیست و اگه چرخ پنچر بشه خودرو نمیتونه حرکت کنه.

پیام اخلاقی: همیشه یک چرخ زاپاس داشته باشید!


3- شوهران با ایمان و وفادار در آخرت مستقیم به بهشت می رن، اما شوهران بی وفا در بهشت زمین زندگی خواهند کرد!

انتخاب با شما است!


4- وقتی یک مرد در خودرو را برای همسر خود باز می کنه میشه دو تا نتیجه گرفت:

a:  همسرش جدید هست

b: اتومبیل جدید هست!!!


5- یه زن و شوهر شدیدا با هم جر و بحث می کردن. گفت و گو بالا گرفت و شدید تر شد. یهو زن گفت: عزیزم می خوای برنده بشی یا شاد زندگی کنی؟

دعوا تموم شد و الان خیلی خوب دارن با هم زندگی می کنن!


6- زن: امروز جمعه هست و من میخوام از یه روز تعطیل لذت ببرم!

مرد: نگران نباش فکر اونجا رو کردم! 3 تا فیلم گرفتم تا تماشا کنید!

زن: چرا 3 تا؟

مرد: یکی برای خودت و 2 تا برای پدر و مادرت که هرجمعه اینجا هستن!


7- تفاوت مرد موفق و زن موفق!

مرد موفق کسی است که می تواندپول بیشتری نسبت به آنچه همسرش خرج می کنه به دست بیاره!

اما زن موفق کسی هست که یه همچین مردی رو پیدا کنه!


8- زن با تمام احساس می گه: ای کاش من روزنامه بودم تا میتونستم تمام روز تو دست های تو باشم.

مرد: من هم همین آرزو رو دارم، چون میتونسم هر روز روزنامه جدیدی بخرم!


9- می دونید چرا زن و مرد تو لحظه ازدواج دست همدیگه رو می گیرن؟

این یه کار کاملا تشریفاتی هست، مثل دست دادن دو تا بوکسور قبل از مبارزه!


10- زن تو مطب دکتر: آقای دکتر شوهرم تو خواب حرف می زنه! چی کار کنم؟

دکتر: هیچ مشکلی نیست! موقعی که بیدار هست کمی بهش فرصت حرف زدن بده! خوب میشه!

تاریخ ارسال: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 16:46 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک های دختر و پسری خفن وجدید

جواب بسیار هوشمندانه و منطقی!!!

یه  دختر و پسر تازه نامزد کرده بودن و آخر هفته رفتن بیرون برای هوا خوری. پسر هر دختری که از کنارش رد می شد و نگاه می کرد. بعداز اینکه پسر چند بار این کارو تکرار کرد دختر عصبانی شد و به پسر گفت مگه ما نامزد نیستیم؟؟؟ چه دلیلی داره این دخترها رو نگاه می کنی؟؟؟

پسر: خب وقتی یه نفر توی یه رژیم غذایی هست، این دلیل نمیشه که اون حق نداره به منوی غذا نگاه کنه!!!

جواب دندان شکنی داد!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 21:27 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک های جدید مدرسه ای (1)

1- معلم:‌ چطور یه نفر میتونه اشتباه بیشتری تو یه روز انجام بده؟

شاگرد: کافیه کمی زودتر بیدار بشه!


2- معلم: مرکز ثقل کجاست؟

شاگرد:‌حرف " ق" !


3- معلم: چرا هر روز دیر میای کلاس

شاگرد: چون جدیدا یه تابلو نزدیک مدرسه نصب کردن که روش نوشته: " نزدیک مدرسه، آهسته حرکت کنید" !


4- شاگرد: آقای معلم، شما منو به خاطر کاری که انجام ندادم تنبیه می کنید؟

معلم: معلومه که نه. اگه من یه همچین کاری انجام بدم خیلی احمق هستم.

شاگرد: آقا من تکالیف خودم را انجام ندادم!


لطفا به ادامه مطلب بروید>>>> 
ادامه مطلب ...

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 14:41 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 0 نظر

جوک های آمریکایی با طعم سیاست


1- یه روز یه آمریکایی موقع عصر داشت از محل کارش بر می گشت خونه. بین راه متوجه میشه که تو اون روز ترافیک به شکل غیر عادی بیشتر هست و ماشین ها همه توقف کردن. سرشو از ماشین بیرون میاره و از یه افسر پلیس می پرسه جریان چیه؟

افسر پلیس با ناراحتی میگه امروز بحران خیلی بزرگی داریم. رییس جمهور ترامپ ورشکست شده و خونوادش ازش 30 میلیون دلار پول خواستن. اون هم چون شرمنده زن و بچش شده اومده وسط خیابون و رو خودش بنزین ریخته تا خود سوزی کنه. من هم برای اینکه کمک کنم دارم از مردم اعانه جمع می کنم تا بدم به رییس جمهور ترامپ.

مرد می پرسه تا الان چه قدر تونستی جمع کنی؟‌ پلیس جواب می ده فعلا 18 گالن بنزین!!! اما مردم همچنان دارن از باک ماشین بنزین می کشن!!!

 

لطفا برای خواندن بیشتر به ادامه مطلب بروید>>>>>>> 


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 14:01 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 13 )
   1      2   >>
صفحات