X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

زرنگ باشید!

داستانک طنز

یه هواپیما از فرانسه به سمت آمریکا در حرکت بود. با توجه به طول مسیر و خستگی پرواز مسافرها اکثرا می خوابن. یه مهندس و یه متخصص بازاریابی حرفه ای هم کنار هم نشسته بودن. بازاریاب از هر فرصتی برای کسب درآمد استفاده می کرد. به بغل دستی خودش گفت که مسیر طولانی هست پس بیا با هم یه بازی خیلی جالب انجام بدیم. مهندس بی اعتنایی کرد و گفت که خسته هست و می خواد بخوابه. بازاریاب با توجه به حرفه ی خودش شروع کرد به تعریف کردن در مورد این بازی تا مهندس مشتاق بشه و این بازی و رو انجام بده. گفت که توی این بازی یه جایزه 5 دلاری تعیین می کنیم و هرکس یه سوال می پرسه. اگه طرف مقابل نتونه جواب بده باید 5 دلار به برنده بده.

مهندس که این حرف ها رو شنید گفت خیلی مسخره هست و چشم های خودشو بست تا بخوابه. بازاریاب با توجه به مهارت بالایی که توی جذب مشتری داشت یه پیشنهاد وسوسه کننده داد. گفت که اگه من بردم تو فقط 5 دلار به من بده اما اگه تو بردی من 100 دلار بهت می دم، با این شرط که من حق کمک گرفتن داشته باشم. این پیشنهاد باعث شد تا مهندس تحت تأثیر قرار بگیره و خوابش بپره و تصمیم گرفت فقط برای یک بار هم که شده این کار و انجام بده. 100 دلار در مقابل 5 دلار خیلی قابل توجه هست. گفت قبوله.

بازاریاب اولین سوال خودش و پرسید: فاصله ی بین ماه و مریخ چند کیلومتر هست؟؟؟

مهندس بدون اینکه حرفی بزنه یه 5 دلاری از کیفش بیرون آورد و داد به بازاریاب! بازاریاب هم پیروزمندانه اون و گرفت.

اماحالا نوبت مهندس بود.

سوال مهندس: بعد از کمی فکر کردن پرسید؛ اون چه موجودی هست که با سه پا وارد چاله میشه اما با چهار پا از چاله بیرون میاد؟؟؟

بازاریاب از این سوال عجیب و غریب وحشت کرد. اما اون فرصت کمک گرفتن داشت. پس سعی کرد تمرکز کنه و پس لپ تاپ خودش و باز کرد و شروع کرد به تحقیق کردن، به تمام دوستان خودش پیام داد، از تمام مشتریانی که فکر می کرد ممکنه در این زمینه چیزی بدونن سوال پرسید و تمام کتابخونه های آنلاین مرتبط با موضوع را هم جست و جو کرد اما در نهایت نتونست جواب سؤال و به دست بیاره. به ناچار یه 100 دلاری از جیبش بیرون کشید و به مهندس داد.

مهندس هم با یه لبخند مرموزانه بدون اینکه حرفی بزنه100 دلار و گرفت و چشمای خودشو بست تا بخوابه.

بازاریاب که آشفته شده بود مهندس و تکون داد و ازش پرسید: خب جواب سوالی که پرسیده بودی چی بود؟؟

مهندس یه 5 دلاری از جیبش بیرون آورد و اونو داد به بازاریاب و دوباره خوابید!

( امیدوارم نکته رو گرفته باشید)!


تاریخ ارسال: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت 11:20 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد