X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

خاطرات من (طنز)- لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

 لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!

چند روز پیش یکی از اقوام ما معروف به عبدل،  کله ی سحر ( ساعت 9 صبح!!!) برای یه کاری اومده بود خونه ما. من هم توی اتاق آرمیده بودم اما صحبتاش با بابام که توی حال نشسته بودن و می شنیدم. بابام گفت بهش بریم تو آشپزخونه صبحونه بخوریم. میز صبحونه هنوز جمع نشده. دیگه اصرار اصرار و آقا عبدل رفتن سر میز به همراه پدر. من هم بعد از کمی این ور اون ور شدن گرسنگی بهم فشار آورد و تصمیم گرفتم برم مث آدمیزاد صورتم و بشورم و صبحانه بخورم.

رفتم اول یه سلام علیک گرم کردم و بعد از شستن صورت قبراق و شاداب اومدم و نشستم سر میز. این آقا عبدل در خاطره امشب، یه شخص روستایی و ساده و بسیار دوس داشتنی هستن. ما هم خیلی بهش احترام میذاریم. یه پنیر خیلی معروف و خاصی توی شمال وجود داره( من گیلان تشریف دارم!) که واقعا محشره. منم عاشقشم. توی نسخه اصلی حتما باید با شیر خالص گوسفند درست بشه اما بیشتر برای سوءاستفاده و شیادی با شیر گاو درست می کنن که ارزون درمیاد و به اسم پنیر اصلی میارن می فروشن. من این پنیرو روی میز دیدم و فوق العاده خوشحال شدم. برای اینکه آقا عبدل هم احساس راحتی بیشتری داشته باشه هی بهش تعارف می کردم و می گفتم راحت باشید، از خودتون پذیرایی کنید و از این حرفا. یه تیکه بربری هم خودم ورداشتم و با کارد حمله کردم به سمت پنیر! یه برش ازش زدم و گذاشتم توی نون. بعد داخل نون دوباره برش زدمش تا خرد شه. یهو چشمم افتاد به چند تا موی سفید گوسفند که توی پنیر بود (این قضیه در صورتی که پنیر اصل باشه یه چیز عادیه و مشکلی نیست اما!)

برگشتم به بابام که دقیقا روبروی من نشسته بود گفتم:  آخه پدر من! شما با این همه تجربه بازم پنیر تقلبی گرفتی؟‌ این قدر دزد و آدم حروم خور و بی شرف زیاد شده که حد نداره! نامسلمونه بی همه چیز موی گوسفند گذاشته توی پنیر که مثلا اینو با شیر گوسفند درست کردن! من جنس این مردم خدانشناس و می شناسم! اینا اون دنیا جواب خدا رو چطورمی خوان بدن من نمی دونم!

همینطوریکه این حرفا رو می زدم داشتم بابام رو هم نگاه میکردم. با هر کلمه صورتش کبودتر میشد. یه طوری هم داشت لقمه رو می جوید که انگار سنگ آهن داره می خوره!

فهمیدم از اینکه موقع غذا خوردن زیاد حرف زدم عصبانی شده. اما خب عصبانیتش کمی شدید تر از حالت عادی بود. مامانم که داشت چایی می ریخت و حرفای ما رو می شنید و تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود. یهو گفت: این پنیر و آقا عبدل از خونه خودشون برامون آوردن. خانمشون زحمت کشیده و این پنیر و درست کردن. دستشون درد نکنه!

اصلا نمیتونم به هیچ وجه توصیف کنم که وقتی اینو شنیدم چه احساسی بهم دست داد! یعنی فقط می خواستم غیب بشم و کسی دیگه منو نببینه! تا این و شنیدم یهو زدم تو سرم که ای وای یادم نبود. من باید برم بانک! قسط وامم عقب افتاده! مامانم گفت مگه تو وام گرفتی؟ چرا ما خبر نداشتیم؟

یهو تو صورت مامان خیلی مظلومانه نگاه کردم و ملتمسانه  گفتم : همون وام قبلی! یه اشاره زدم یعنی مادر غلامتم، دستم به دامنت منو دریاب!

خلاصه سریع پریدم تو اتاق و لباس و با یه وضعیتی پوشیدم و از خونه فرار کردم. سریع هم به گوشی مامنم زنگ زدم وگفتم یه طوری گندی که زدم و ماست مالی کن. مادر جان هم خیلی رلکس رفتن به عبدل خان گفتن آقا عبدل به دل نگیر. بچه هست، عقل درست حسابی که نداره و خلاصه تا میتونست من و له کرده بود. بنده خدا عبدل به جای اینکه ناراحت بشه کلی هم خجالت کشیده بود. 

از اون روز خیلی بیشتر مواظب این زبون لا مصب هستم. خدا به باقی عمرم رحم کنه.

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 22:56 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد