X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

خاطرات من- انتقام از معلم

انتقامی شیرین از معلمی عقده ای!

تو دبیرستان یه معلمی ریاضی داشتیم که اصلا ازش خوشم نمی اومد. خیلی دوس داشت بچه ها رو تحقیر کنه. به خاطر بعضی از تنبیه هایی که قبلا انجام داده بود حتی توبیخ هم شده بود. البته خب من هم شاگرد زرنگی بودم و هم زبون دار، واسه همین سعی می کرد با من وارد بازی نشه! اما خیلی دوس داشتم یه بار یه کم حالش و بگیرم. اما چون معلم بودم همیشه احترام اون و نگه می داشتم. یه روز کنار من یکی از بچه ها وسط کلاس خوابش برد.

چند بار با دستم بهش ضربه زدم تا بیدار بشه اما نشد. معلم دید که خوابیده. یه کچ پرت کرد تو صورتش و اون از خواب پرید. وقتی بیدار شد گفت آقای فلانی چیزی که الان توضیح دادم و برای کلاس توضیح بده!!!

خب اون بیچاره هم خواب بود همین طوری معلم و نگاه کرد و بچه ها هم که منتظر سوژه خنده بودن شروع کردن به خندیدن. معلم گفت : حتی اگه بیدار بودی و گوش هم میدادی باز هم متوجه نمی شدی! خب حالا یه سوال ساده می پرسم ببینم جواب میدی یا نه! اگه 5 تا پرنده روی دیوار نشسته باشن و تو با تفنگ یکی از اونها رو بزنی چند تا می مونن؟؟؟ ( خب این یه سوالی بود که از قبل همه شنیده بودیم )

دوستم گفت: بعد از شلیک بقیه فرار می کنن.

معلم: خب این چیزها فقط از ذهن احمق ها بیرون میاد. اگه با واقعیت زندگی می کردی از این جواب های مسخره و کوچه بازاری ذهن خودت و پر نمی کردی.

من دلم خیلی سوخت. چون واقعا اون پسر خوبی بود. همیشه هم بعد از کلاس مغازه داییش کار می کرد. خیلی هم با هم رفیق بودیم. نتونستم تحمل کنم.

گفتم آقای معلم یه سوال دارم. گفت بپرس!

سوال من: شما داخل یه بستنی فروشی نشستید و 3 تا خانم جوون و می بینید که با همدیگه وارد می شن. یکی از این خانم ها شوهر داره ودو تای دیگه مجرد هستن. بعد از سفارش بستنی یکی با پول خرد، یکی با تراول و یکی هم با عابر بانک پول بستنی و حساب می کنه! حالا چطور می فهمید که کدوم شوهر داره؟؟؟

معلم شدیدا عصبی شد چون می دونست من از عمد و برای یه مقصد خاصی این و پرسیدم. کاملا عصبانیتش مشخص بود چون صورتش کبود شده بود. بعد با یه خنده ی زورکی و مسخره گفت اونی که با عابر بانک حساب کرده، چون حتما عابر بانک واسه شوهرش بوده. بعد هم خندید تا مثلا کلاس هم بخندن و جو عوض بشه. اما کسی دیگه نخندید چون می دونستن من حتما با یه منظوری حرف می زنم.

برگشتم به معلم گفتم شما فقط کافیه به دستشون نگاه کنید. اونی که شوهر داره حتما حلقه تو دستشه. بهتره همیشه بر اساس واقعیت ها جواب بدیم. کلاس منفجر شد از خنده. معلم هم که قشنگ مشخص بود فقط به کمتر از مرگ من راضی نیست  برای اینکه خودش رو بازنده نشون نده کمی خندید و گفت جواب جالبی بود. یادم باشه تو کلاس های دیگه تعریف کنم.

دست بالای دست بسیار است!

تاریخ ارسال: شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 11:09 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب
نظرات (1)
شنبه 23 بهمن 1395 14:40
نسیم [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ههههه خوب حالشو گرفت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد