X
تبلیغات
رایتل

سایت تفریح و سرگرمی جذاب زیزا

لحظاتی برای با هم شاد بودن

جوک های جدید مدرسه ای (1)

1- معلم:‌ چطور یه نفر میتونه اشتباه بیشتری تو یه روز انجام بده؟

شاگرد: کافیه کمی زودتر بیدار بشه!


2- معلم: مرکز ثقل کجاست؟

شاگرد:‌حرف " ق" !


3- معلم: چرا هر روز دیر میای کلاس

شاگرد: چون جدیدا یه تابلو نزدیک مدرسه نصب کردن که روش نوشته: " نزدیک مدرسه، آهسته حرکت کنید" !


4- شاگرد: آقای معلم، شما منو به خاطر کاری که انجام ندادم تنبیه می کنید؟

معلم: معلومه که نه. اگه من یه همچین کاری انجام بدم خیلی احمق هستم.

شاگرد: آقا من تکالیف خودم را انجام ندادم!


لطفا به ادامه مطلب بروید>>>>  

5- پسر ناراحت از مدرسه برگشت و به باباش گفت امروز ریاضی 12 گرفتم!

پدر: چرا؟

پسر: معلم از من پرسید 3*2 چند میشه؟ من هم گفتم 6

پدر: خب این که کاملا درسته

پسر: بعد معلم پرسید 2*3 میشه؟

پدر: خب این چه سوال احمقانه ای هست؟ این دو تا که فرقی ندارن

پسر: دقیقا این همون جمه ای بود که من به معلم گفتم.


6- معلم تو زنگ آخر گفت هرکسی به این سوال من جواب بده اجازه می دم بره خونه!

یهو یه از بچه ها کیفش خودشو از پنجره پرت می کنه بیرون.

معلم: کی این کار و کرد؟

یکی از دانش آموزان:‌ آقا من بودم .خب دیگه من دارم میرم خونه! خداحافظ!


7- معلم به امیر گفت من میدونم تو موقع امتحان از برگه فرید که کنارت نشسته بود نگاه کردی.

امیر با تعجب: آقا از کجا فهمیدید؟

معلم: فرید تو جواب یکی از سوال ها نوشته بود که " نمی دونم" ، تو هم نوشتی "من هم همین طور"!


8- مکالمه کوتاه دو دانشجو!

اولی: چی داری می خونی؟

دومی: کتاب " تئوری فیزیک کوانتوم"

اولی: خب چرا کتاب و برعکس گرفتی؟

دومی: خیلی فرقی نداره! در هر صورت چیزی نمی فهمم!


9- معلم به الکس گفت برو پیش نقشه و آمریکای شمالی رو پیدا کن و با انگشت نشون بده

الکس: آمریکای شمالی اینجاست.

معلم: آفرین.

بچه ها! کاشف آمریکای شمالی چه کسی بود؟

بچه ها: الکس!!!


10- اولین روز مهر یه معلم تازه وارد میاد تو کلاس و بعد از معرفی خودش میگه تو کلاس من نظم خیلی مهم هست. اگر کسی سوال داره فقط باید دست خودش و بیاره بالا.

امیر دست خودشو میاره بالا.

معلم: سوالی داشتی؟

امیر: نه. فقط خواستم ببینم که سیستم چطوری کار می کنه!


11- پسر صبح به پدرش گفت که من امروز نمی خوام برم مدرسه!

پدر: چرا؟

پسر؟‌ چند هفته پیش توی مزرعه ی مدرسه چند تا مرغ مریض شدن و داشتن می مردن، تا یک هفته نهار سوپ مرغ داشتیم. هفته پیش هم یکی از گاوهای مزرعه ی مدرسه تصادف کرد و ما تا یک هفته تو مدرسه نهار آبگوشت داشتیم!

پدر: خب این چه ربطی داره به اینکه تو نمی خوای بری مدرسه؟

پسر: دیروز معلم ما فوت کرد!


12- امیر: پدر! شما توی تاریکی هم چیزی می تونید بنویسید؟

پدر: بله. میتونم. چی باید بنویسم؟

امیر؟ اسم و امضای خودتون زیر این کارنامه!


13- معلم: اگه هزار تومن داشته باشی و اون وقت  از پدرت هزار تومن دیگه بخوای، حالا چند هزار تومن پول داری؟

شاگرد:‌ هزار تومن

معلم: اگه کمی از ریاضی چیزی می دونستی این جواب و نمی دادی!

شاگرد: شما هم اگه کمی از بابام چیزی می دونستی این سوال و نمی پرسیدی!


14- معلم: اسحاق نیوتون زیر درخت سیب نشسته بود. ناگهان یک سیب روی سرش افتاد و اون موفق شد جاذبه زمین رو کشف کنه. این شگفت انگیز نیست؟؟؟

شاگرد؟ بله. خیلی شگفت انگیزه! چون اگه مثل ما توی کلاس می نشست و به کتاب نگاه می کرد هیچ چیزی کشف نمی کرد!


تاریخ ارسال: یکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت 14:41 | نویسنده: زیزا | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد